PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : جملات و داستان هاي زيبا، پند آموز و تأمل انگيز



صفحه ها : [1] 2

mAni
08-17-2009, 15:08
كلبه كوچك


به نام خدا
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

S.M.T.F
08-17-2009, 15:45
پاداش نیکی


«فلمیننگ» کشاورز فقیری از اهالی اسکاتلند بود. روزی برای امرار معاش بیرون رفته بود که از باتلاقی در مسیرش صدای درخواست کمک شنید، وسایلش را روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید.
پسری تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، وحشت زده فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.
فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فلمینگ آمد.
مردی اشراف زاده خود را پدر پسری معرفی کرد که فلمینگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می خواهم جبران کنم؛ شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم.»
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف زاده پرسید: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
اشراف زاده گفت: «با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد.»
پسر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ، کاشف پنی سیلین، مشهور شد.
سالها بعد، پسر همان اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.
فکر می کنید چه چیزی نجاتش داد؟
.
.
.
.
.
.
پنی سیلین


این داستان واقعی است.

تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

S.M.T.F
08-17-2009, 16:50
دو خط موازى زاییـده شدند .
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ...
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎..
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود .
خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...
آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ،
از صحراهای سوزان ..... ،
از کوههای بلند ..... ،
از دره های عمیق .......،
از دریاها ....... ،
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است!
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید...
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است!
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!
خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...‎
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد...
خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!
خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...

نوشته خانم نرگس آبيار .

S.M.T.F
08-17-2009, 16:52
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
- درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد:هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني

S.M.T.F
08-26-2009, 14:40
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

S.M.T.F
08-31-2009, 08:30
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

S.M.T.F
09-01-2009, 13:51
پدری به پسرش وصیت كرد كه در عمرت این سه كار را نكن.
1. زن نگیر :confused::confused:
2. از دوستی با دستان نادان پرهیز کن
3. از کسی قرض نگیر
بعد از این كه پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنین وصیتی كرده؟ پیش خودش گفت : «امتحان كنم ببینم پدرم درست گفته یا نه»
1. زن گرفت
2. با کدخدای ده که مردی کم عقل بود دوست شد
3. از یک فرد نوکیسه پول قرض گرفت

روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان كرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : «چه شده؟ خون ها مال چیست؟» مرد گفت : «آهسته حرف بزن. من یك نفر را كشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می كشم. چون غیر از من و تو كسی از این راز خبر ندارد. اگر كسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.»

زن، تا اسم كشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : «مردم به فریادم برسید. شوهرم یك نفر را كشته، حالا می خواهد مرا هم بكشد.» مردم ده به خانه آنها آمدند. كدخدای ده كه كم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محكمه قاضی ببرد. در راه كه می رفتند به آدم نوكیسه برخوردند. مرد نوكیسه كه از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : «پولی را كه به تو قرض داده ام پس بده. چون ممكن است تو كشته بشوی و پول من از بین برود.»

به این ترتیب، مرد، حكمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.

رویا عکاس
09-02-2009, 17:43
چرا داد مي زنيم !!!!!!!

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

رویا عکاس
09-02-2009, 17:44
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومیخاص برخوردار بود.

حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم.

یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد.

در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند میشدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب میكردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچههای هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی میشدیم.

صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است.

با دقت به كارش خیره شده بودم.

او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور میگرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور میداد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق میكرد.

چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر میرسید.

من چندین بار، بین بوتهها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.

تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پلههای سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد.

به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانههایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم.

هنوز داشت حركت میكرد.

نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.

شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت.

سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد.

بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم.

اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد.

طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد.

مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ها به اطراف پراكنده شد.

مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد.

همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانهها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود.

بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوتههای توت جنگلی كنده و دفنشان كردم.

هر سال، وقتی پروانهها، به یتیم خانه بر میگردند و در آن اطراف به تكاپو بر میخیزند، سعی میكنم فراریشان دهم،

زیرا آنها نمیدانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود.


نویسنده:راجر دین كایزر

رویا عکاس
09-02-2009, 17:45
در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند كه در حال بازي بودند . زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا ميرود پسر من است .

مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي كه دلش نميآمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا
زد: تامي دير ميشود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نميكنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد: دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواري زير گرفت و كشت . من هيچگاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه ميخورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر ميكند كه 5 دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت ميدهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقهاي كه ديگر هرگز نميتوانم بودن در كنار سام ِاز دست رفتهام را تجربه كنم .

بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه ميشه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، ميتونه به خاطرهاي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره ميكنيم كه واقعا ًوقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .

اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم ميخوره . ضرر نميكنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .

قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه ميشه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه

mAni
09-06-2009, 16:24
به نام خدا
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...

mAni
09-06-2009, 16:26
به نام خدا
شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. او برای گذران وقت به كتابفروشی فرودگاه رفت و كتابی گرفت و سپس، پاکتی كلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.

او غرق مطالعه ی كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستی اش شد كه بی هیچ شرم و حیایی، یکی دو تا از كلوچه های پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی، مسئله را نادیده گرفت. زن به مطالعه ی كتاب و خوردن هر از گاهی كلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد. در همین حال دزد بی چشم و روی كلوچه؛ پاكت او را خالی كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را كبود كرده بودم!


با هر كلوچه ای كه زن از داخل پاكت برمی داشت، مرد نیز برمی داشت. وقتی كه فقط یک كلوچه داخل پاكت مانده بود، زن متحیر ماند كه چه كند. مرد در حالی كه تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرین كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد.

مرد در حالی كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز می كرد، نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید: اوه، این مرد نه تنها دیوانه است، بلكه بی ادب هم تشریف دارد. عجب، حتی یک تشكر خشک و خالی هم نكرد!!

زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه تا این حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همین وقتی كه پرواز او را اعلام كردند، از ته دل نفس راحتی كشید.

سپس وسایلش را جمع كرد و بدون اینكه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفكند، راه خود را گرفت و رفت.

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه ی باقیمانده را نیز به اتمام برساند. دستش را در كیفش برد، از تعجب كم مانده بود در جای خود میخكوب شود. پاكت كلوچه اش در مقابل چشمانش بود!

زن با یأس و ناامیدی، نالان به خود گفت: پس پاكت كلوچه، مال آن مرد بوده و این من بودم كه از كلوچه های او می خوردم!! دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود. حزن و اندوه سراپای وجود زن را فرا گرفت و فهمید كه بی ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.

mAni
09-06-2009, 16:55
به نام خدا
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقا ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

Ehsan-MT
09-25-2009, 10:58
پسرکوچکی برای مادربزرگش توضیح می داد که چگونه همه چیزایراد دارد:مدرسه خانواده دوستان و ...
مادر بزرگ که در حال پخت کیک بود از پسر پرسید که کیک دوست دارد؟
و پسر جواب داد البته خیلی.
و پرسید روغن چی ؟
-نه!
تخم مرغ خام؟
-نه مادر بزرگ
آرد چی ؟ از آرد خوشت می آید ؟ از جوش شیرین ؟
نه مادر بزرگ!
بله همه ی این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند . اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند یک کیک خوشمزه درست میشود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه ی این سختی ها به درستی در کنار هم قرار دهیم نتیجه همیشه خوب است.
ما تنها باید به او اعتماد کنیم در نهایت همه ی این پیشامد ها با هم به یک نتیجه فوق العاده میرسیم.

رویا عکاس
09-25-2009, 21:16
زمان حال!


در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی

بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما
دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر،
خانواده‪هایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از
ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که
می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و
تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.


او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور
و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که
مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش
وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با
پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به
کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون
نگاه کرد،

اما...


تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا
وصف می کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید
فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد

کنید.

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کا***ت تمام نعمتهایتان را، که با پولنمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند

رویا عکاس
09-25-2009, 21:22
لبخند

به همديگر لبخند بزنيد بدون توجه به اين كه طرف مقابلتان كيست و همين امر سبب خواهد شد كه عشق و محبت در ميان شما در مقياس وسيعي رشد يابد.
"مادر ترزا"

وقتي به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولي زنداني كردند. از نگاه هاي تحقير آميز و برخوردهاي خشن زندانبانان فهميد كه روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان راوي اصلي آن بشنويد:
" اطمينان داشتم كه مرا خواهند كشت. به همين خاطر خيلي ناراحت و عصبي بودم. جيب هايم را گشتم تا شايد سيگاري از بازرسي آنان در امان مانده باشد. يك نخ سيگار يافتم و چون دست هايم مي لرزيد آن را به دشواري ميان لبهايم نهادم. اما كبريت نداشتم، آنها قوطي كبريتم را گرفته بودند.
از ميان ميله هاي سلول به زندانبانم نگريستم. نگاهش از نگاهم گريزان بود، چون معمولاً كسي به مرده نگاه نمي كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد، كبريت خدمتتان هست؟ نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي روشن كردن سيگار به من نزديك شد.
كبريت را كه روشن كرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در اين لحظه، من لبخند زدم. نمي دانم چه دليلي داشت. شايد ناشي از حالت عصبي ام بود. شايد هم به خاطر اين بود كه وقتي آدم خيلي به كسي نزديك مي شود لبخند نزدن كار مشكلي بنظر مي رسد. به هر ترتيب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه اي ميان قلب هاي ما، ميان دو روح انساني، زده شد و مي دانم كه نمي خواست، اما لبخند من از لاي ميله هاي زندان عبور كرد و لبخندي روي لب هاي او پديد آورد. او سيگارم را روشن كرد اما دور نشد. مستقيماً به چشمان من مي نگريست و همچنان لبخند مي زد.
من نيز با لبخند به او جواب مي دادم، اما حالا به او به عنوان يك انسان و نه يك زندانبان مي نگريستم. نگاه هاي او نيز بعد تازه اي بخود گرفته بود. او پرسيد: ببينم، بچه داري؟
"بله دارم، ايناهاشون، ايناهاشون" كيفم را درآوردم و با دست هاي لرزان دنبال عكس خانواده ام گشتم. او نيز عكس بچه هاي خود را به من نشان داد و درباره اميدها و نقشه هايي كه براي آنان كشيده بود، صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از اين است كه ديگر بچه هايم را نبينم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نيز پر از اشك شد.
بناگاه بي آنكه كلمه اي بر زبان بياورد، قفل سلولم را باز كرد و مرا به آرامي بيرون برد. سپس، مرا از طريق راه هاي مخفي، از زندان و بعداً از شهر خارج كرد. آنجا، در بيرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اينكه كلمه اي بر زبان جاري سازد به شهر بازگشت.
"زندگيم را با يك لبخند باز يافتم"

" آنتوان دوسنت اگزوپري

رویا عکاس
09-25-2009, 21:24
مرد کور

روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني‏ نشسته و كلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار دا‏‏ده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامهنگار خلاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه ‏در ‎داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه‏‎ ‎بگيرد تابلو‏ ‎او را برداشت آن ‎را برگرداند و اعلان ديگري روي‎ آن نوشت و‎ ‎تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامهنگار ‎به آن محل ‏برگشت و متوجه شد‏ که کلاه مرد کور پر از سکه و اسكناس شده است. ‎مرد‏ کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر ‏او همان کسي است كه آن تابلو را نوشته است ، بگويد،که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب ‎داد: چيز‏‏ خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي‏‎ ‎زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي‎ ر‎‏وي تابلو او خوانده ميشد‎:

وقتي كارتان را نميتوانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد، باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است... لبخند بزنيد.

‎امروز بهار است، ولي من نميتوانم آن را ببينم‏‎ !

AM!N
09-25-2009, 22:09
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش رابرای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه
چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟

AM!N
09-25-2009, 22:12
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»

AM!N
09-25-2009, 22:14
هدیه




روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت .

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پیرمرد از جا برخاست . به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای . آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))
دخترک با خوشحالی گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه ی آرمگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و کنار نرده ی در ورودی نشست

AM!N
09-25-2009, 22:38
شیطان


به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگیست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بکنم..من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار بردهام. به همین دلیل این قدر کهنه است

AM!N
09-25-2009, 22:42
مرد ماهي گير


دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .
ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .
این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .

AM!N
09-25-2009, 23:04
اشتباه فرشتگان


درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید
جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن
که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

Ali-MT
10-17-2009, 00:27
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .حتی اگر در زندان بوده و هزاران کیلومتر از مقصد دور باشید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

Ali-MT
10-17-2009, 00:37
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)


لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد»..
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.

نتیجه اخلاقی :
در ابتدای کار و فعالیت خود هر چه تلاشتان بیشتر باشد مشکلات بیشتری سر راه شما خواهد بود.و این یعنی اینکه شما در حال طی نمودن مسیر پیشرفت با سرعتی زیاد هستید.در طول این مسیر ناملایمات زیادی خواهدبود که به خاطر سرعت شما که ناشی از فعالیت زیاد شماست مواجه با مشکلات نیز سرعت بیشتری خواهد داشت.

S.M.T.F
10-27-2009, 22:58
صافی (داستان)


شخصی نزد همسایه‎اش رفت و گفت:
گوش کن! می‎خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‎گفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‎ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می‎کنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیده‎ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‎ای. مسلما چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‎ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‎کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

S.M.T.F
10-30-2009, 09:05
حقیقتی تلخ

اولین بیضه بند در سال 1847 در بازی کریکت استفاده شد
The first jock strap was used in cricket in 1847

اولین کلاه ایمنی در سال 1947 استفاده شد
and the first helmet was used in 1947.

یعنی صد سال طول کشید تا مردم بفهمند که مغز هم عضو مهمیه!!!
It took 100 years for men to realize that the brain is also important .....

رویا عکاس
11-01-2009, 13:14
روز تبليغات



يکي از سناتورهاي معروف آمريکا، درست هنگامي که از درب سنا خارج شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد. «خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي کنيم. به هر شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»

سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»

سن پيتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به جهنم بروم»

سن پيتر گفت «مي فهمم.. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند. آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند. شيطان هم در
جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت. راس بيست و چهار ساعت، سن پيتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»

بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد. وقتي وارد جهنم شدند، اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند. سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظرهء ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»

شيطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبليغات بود...
امروز ديگر تو راي دادي

رویا عکاس
11-01-2009, 13:15
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

رویا عکاس
11-01-2009, 14:06
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.

Ehsan-MT
11-06-2009, 23:29
روزی مردی داخل چاله ای که دروسط خیابان بود افتاد وبسيار آسیب دید ودر اثرآن درد زیادی می کشید و ناله میکرد. دراین حال و هوا بود که پیرمردی آن صحنه را دید و به اوگفت :حتما گناهی انجام داده ای که گفتار شدی!
دانشمندی عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت و رفت!
ویک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
شخصی یوگيست به اوگفت : این چاله وهمچنين دردت فقط درذهن توهستند درواقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص دیکنوفناک به پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس اورا تحریک کرد تا دلایلی را که پدر ومادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
در آخرین لحظات درد و ترس بود که ناگهان فرد بیسوادی از آن محله میگذشت یکبار خود را بکنار چاله رسانید ودست او را گرفت وی را از چاله بيرون آورد...!
آری ! آری .... فقط همین
آیا تا به حال شده است وقتی واقعا ناراحت هستید بخندید ؟ آیا تا به حال اتفاق افتاده است که وقتی واقعا ترسیده اید عصبانی شده باشید و رفتار عصبی و آزاردهنده ای از خود نشان داده باشید ؟ یا وقتی خودتان احساس گناه کرده اید فرد دیگری را سرزنش بکنید ؟
همه ما کم و بیش تجربیات مشابهی دراین زمینه داریم. اما چرا انسان گاهی اوقات در پاسخ به موقعیت های خاص عکس العمل مناسب و در خور موقعیت نشان نمی دهد و با نشان دادن عکس العمل های ناسازگار با موقعیت شرایط را از آنچه هست خرابتر می کند ؟
امیر مومنان می فرماید : خوشا به حال آنان كه پرداختن به عيب خودشان آنها را از عيوب ديگران بازمیدارد و خوشا به حال آن كه درخانهاش بماند و روزی خود را بخورد و به طاعت خالقش مشغول باشد و ره گناهان خود بگريد.... ما در قبال اعمال خود مسئوليم و در برابر اعمال ديگران بازخواست نمیشويم. در نتيجه هر انسانی به جای آن كه تلاش كند ديگران را بسازد، بايد بر اعمال خويش نظارت كند. زماني كه انسان باور داشته باشد كارهای كه برای ديگران انجام میدهد، وسيلهای برای شكوفايی استعدادهای خودش است، ديگر از آنها توقع تشكر ندارد و در صورت تشكر نكردن ديگران، از آنها رنجيده نمیشود.خدمتی هم كه در راستای رضا و خشنودی و تقرّب به خدا باشد، نیز عبادت است. بنابراین ریا و نمایش خدمت، از آفات خدمتگزاری محسوب می شود.یكی از نشانه های خدمت عبادی، آن است كه شخص خدمتگزار كارهای نیك خود را به رخ خدمت شوندگان نكشد، بر آنان منّت ننهد و اذیّت و آزارشان نرساند .ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک میکنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان نیز کم می کند. به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.
فراموش نکنید : دستهایی که به دیگران کمک میکنند مقدسترازدستهایست که به سمت آسمان دراز می شود...!!!
همه ما گاهی به کمک دیگران نيازداريم. کمک های مادی، معنوی، جسمی و عاطفی که به منظور پشت سر گذاشتن لحظات سخت زندگي از طرف ديگران دريافت می کنيم. بسياری از ما قادر نيستيم تشخيص دهيم که چه زمانی و به چه کسانی باید کمک کنیم .
هیچ کس نیست که بگویدهیچ چیزنمی دانم، اگر بگوید دروغ می گوید . فقط کا***ت آن چیزهائی را که می داند، به آن عمل کند، در این صورت است که آن چیزهایی راهم که نمی داند می فهمد. چقدر خوب بود که ما به آنچه می گویم عمل کنیم و به دنبال نتیجه آن نباشیم .

به نقل از: محسن بهشتی پور

S.M.T.F
11-06-2009, 23:54
روز تبليغات
شيطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبليغات بود...
امروز ديگر تو راي دادي

این تیکه آخرش خدا بود
خیلی باحال بود واقعا

رویا عکاس
11-08-2009, 22:02
ديروز با يک دسته گل رز آمده بود به ديدنم. با يک نگاه مهربان... همان نگاهی که سالها آرزویش را داشتم و از من دريغ کرده بود....

گريه کرد و گفت که دلش برایم تنگ شده بود.

فاتحهای خواند و رفت ....

رویا عکاس
11-08-2009, 22:02
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است



دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.


به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."


لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."


خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."


او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."


آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....


او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....


اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.


او در همان يك روز زندگی كرد.


فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"


زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..


امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

رویا عکاس
11-08-2009, 22:02
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. میدانید چرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شدهاند.

رویا عکاس
11-08-2009, 22:04
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

بخت خوب

نويسنده: دكتر راشل نائومي ريمن
مترجم: مهدي مجردزاده كرماني




هر اتفاق بدي كه در خانواده ما ميافتاد، پدرم سرش را تكان ميداد و ميگفت «اين هم از بخت خانواده ما.» و اين عبارت را در كمال راحتي و عادلانه براي هر موردي لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده استبه كار ميبرد و فرقي برايش نميكرد كه اين اتفاق بد، به سادگي از دست دادن جاي پارك اتومبيل باشد و يا مورد مهمي نظير ورشكستگي و يا بيماري مزمن تنها دخترش. بخت خانواده ما بيترديد بخت خوبي نبود. پدرم كه عقيده محكمي به مجبور بودن انسان در اين جهان داشت، زندگي را ناشي از تصادفات روزگار و در معرض خطر ميدانست و خود را دستخوش حوادث ميديد. بخت خانواده ريمن غالباً در خواب بود. طي سالهاي بسيار، عقيده بر اين بود كه ما مردمان بدبختي هستيم.

در سال 1971 پدرم جايزه بخت آزمايي ايالت نيويورك را برد. مبلغ جايزه، رقم سرسام آوري نبود، ولي بيش از آن بود كه پدرم در عمر خود چنين مبلغي را يك جا ديده باشد. از نظر او، پول بادآوردهاي بود. از نظر من هم بخت خوبي بود، نه به لحاظ پول، بلكه به خاطر آن چه كه بعد از آن اتفاق افتاد.

هنگام برنده شدن، پدرم در بيمارستان بستري بود و پس از جراحي غدهاي كه معلوم شد خوش خيم بوده است، دوران نقاهت را ميگذراند. او بليت را به سينهاش چسبانده بود و ميگفت به هيچ يك از افراد خانواده، دوستان و حتي مادرم اعتماد ندارد تا آن را برايش نقد كند. باور كرده بود كه ممكن است ديگران بليت را براي خودشان بردارند، و يا بگذارند كسي آن را بدزدد، و يا هنگام نقد كردن، كاركنان اداره بخت آزمايي سرشان را كلاه بگذارند و بليت را ثبت نكنند. مدتها بليت را نگه داشت. هنگامي كه آخرين مهلت ارائه بليت نزديك شد، من و مادرم را قسم داد كه اين راز را فاش نكنيم، چون اگر ديگران بفهمند كه پول بادآوردهاي به دستمان رسيده است، به فكر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بليت را برد و نقد كرد، ولي هرگز آن را خرج نكرد، چون ميترسيد ديگران بفهمند كه او پول دارد.

كم كم نگراني خاصي بر زندگي ما سايه انداخت. پس از آن ثروت بادآوردهاي نصيب من شد كه جنبه معنوي داشت. من ديدم كه بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. براي اين كه پدرم در اين جهان خوشبخت شود، هيچ راهي وجود نداشت. او حتي ميتوانست بردن پنجاه هزار دلار جايزه را به يك بدبختي، موجبي براي اندوه و غصه، نگراني و فشار عصبي تبديل كند. پيش از آن واقعه، من باور كرده بودم كه ما واقعاً بدبخت هستيم، بعد از آن گويي پرده تاريكي كه بر زندگي ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بليت بختآزمايي، گويي به ثروت بادآوردهاي دست يافتيم.

اما از زندگي پدرم ثروتهاي بادآوردهي ديگري هم نصيب من شد و آن درسهايي بود درباره از دست دادن و به دست آوردن. در حقيقت، هيچ انسان زندهاي وجود ندارد كه چيزي را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چيزها را ياد ميگيريم. غالباً طرز تلقي خانواده را از موضوع فقدان، ميپذيريم، همچنان كه من پذيرفتم. اين درسهايي كه درباره فقدان و معني آن ياد ميگيريم، جزو مهمترين درسهاي زندگي ما هستند. اين حكمتها را كسي با كسي در ميان نميگذارد، زيرا وقتي چيزي را از دست ميدهيم، غالباً احساس شرمندگي ميكنيم.

پدرم در خانوادهاي مهاجر به دنيا آمده بود و از خردسالي كار كرده بود. در بيشتر ايام عمر خود، داراي دو شغل بود. شبها، غالباً در حالي كه پاهايش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش ميبرد، و خستهتر از آن بود كه چيزي بگويد. غالباً در استخدام ديگران بود و طبق ميل ديگران و در جهت هدفهاي ديگران كار ميكرد. يكي از اولين چيزهايي كه يادم است پدرم به من گفت اين بود كه چه قدر مهم است انسان آقاي خودش باشد و اختيار زندگي خودش را داشته باشد.

من در طبقه ششم آپارتماني واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران كودكي، يك بازي بود كه به كمك پدرم انجام ميدادم. او درباره خانهاش صحبت ميكرد. خانهاي كه بنا بود زماني مالك آن شود. در آشپزخانه آن يك ماشين ظرفشويي بود. يك باغچه هم داشت. بحث ما بر سر اين بود كه آيا اتاق نشيمن به رنگ سبز روشن باشد يا به رنگ كرم. من طرفدار رنگ كرم بودم و او فكر ميكرد كه اين رنگ، خيلي سطح بالاست.

وقتي سرانجام پدر و مادرم جاي كوچكي را در لانگ آيلند خريدند و پدرم بازنشسته شد من بيست سال داشتم. تا مدتي به نظر ميآمد كه روياي او به حقيقت پيوسته است. يك روز شنبه، چند ماه پس از آن كه صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف كردم و ديدم كه پدرم توي صندلي از فرط خستگي خوابش برده است. منظرهاي كه از زمان كودكي با آن آشنايي داشتم، ولي فكر ميكردم كه ديگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت كه پدرم به تازگي كار كوچكي پيدا كرده است و شايد بتوانند دستي به سر و روي خانه بكشند. هر چيزي استهلاك دارد.

بار بعدي كه به ديدارشان رفتم، باز هم توي صندلي خوابيده بود. پرسيدم «از وضعتان راضي هستيد؟» مادرم گفت «خوب، پدرت ميترسد كسي وارد منزل شود و هر چه را كه در اين مدت به زحمت فراهم كردهايم، ببرد. او هنوز ناچار است كار كند تا شايد بتوانيم خانه را به دستگاه دزدگير مجهز كنيم.» دلم فرو ريخت. پرسيدم كه چه قدر خرجش ميشود. از جواب طفره رفت و گفت طولي نميكشد كه آن را نصب خواهند كرد. چند ماه بعد كه به ديدارشان رفتم، پدرم را خسته و كسل ديدم. پرسيدم كه چه موقع براي استفاده از تعطيلات به سفر ميروند. مادرم گفت «امسال كه نميشود. نميتوانيم خانه را خالي بگذاريم.» پيشنهاد كردم كسي را براي مراقبت از خانه بياورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، ميداني كه مردم چه جوري هستند. حتي دوستان با دلسوزي از اموال آدم نگهداري نميكنند.» و بعد از آن ديگر به مسافرت نرفتند.
سرانجام، طوري شد كه پدر و مادرم به ندرت با هم بيرون ميرفتند، حتي براي رفتن به سينما. هميشه احتمال آتش سوزي يا فاجعه مبهم و نامعلوم ديگري وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجيب و غريبي را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاكم شد كه هيچ يك از كارفرمايان سابقش چنان نبودند.

وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آنها هستيم، مالك ما ميشون

رویا عکاس
11-08-2009, 22:15
پوست نارنج-صمد بهرنگی

آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.»
صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم، صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد.
صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟
از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم.
آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟
نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد.
پرسيدم: كي؟
صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم.
دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به منزل من مي آيند، نارنج را ببينند.
قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته، بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي داد.
قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم.
من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد تا كم كم فراموش كند.
از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي گشتم.
مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي داد.
من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد.
پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند.
روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج ديده است؟
صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد اما نگفت.
من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟
باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي بگويد ولي دهانش باز نمي شد.
من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي خواهد بگو جانم.
حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه را نگاه مي كرد.
نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم.
كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند.
علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا، اگر نارنج دارد نشان بدهد.
علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد.
راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟
تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر دو صفحه كتاب ديده مي شد.
قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش كرده بودم.
چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او بگيرد.
ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامايي هم مي كند.
ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته لاي صفحه هاي كتابش.
من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند.
من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟
نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده اي. شايد هم گم كرده باشي.
نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم.
راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه مانده بود.
من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم.
صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد.
من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟
لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست.
من گفتم: پس چكارش كردي؟
علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي گويد كه پيش من نيست، پس داده ام.
قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است.
من گفتم: پس نصف ديگرش؟
قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر.
قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم. باقيش را دادم به دلال اوغلي.
طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود.
با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود.
وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد. يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد.
چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد.
***
شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و صاحبعلي مانديم.
مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته بودم.
صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلي؟
صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج بخرم بياورم، ها؟
من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم. قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي خواهي؟
صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند.
صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش را پر كرده بگيرد.
حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود.

رویا عکاس
11-08-2009, 22:16
خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد
ساليانی است که ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمدعاشق می شود
ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان
خدا گفت : به دنيايتان می آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پيش من می آورد. کمندم را بگيريد
و ليلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من
با من گفت و گو کنيد
و ليلی تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و ليلی مشتی نور شد دردستان خداوند


ليلی نام تمام دختران زمين است >>> عرفان نظرآهاری

رویا عکاس
11-12-2009, 19:21
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو بايد از آن ها دست بکشي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است، شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است .

از خدا خواستم تا خوشي و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي، تو را از دنيا دورتر و دورتر و به من نزديک تر و نزديک تر مي کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشيد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سربرآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوي.

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريد از خدا خواستم، و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود را از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

رویا عکاس
11-19-2009, 12:43
پیرمرد تنها و پسر باهوش لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر .
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

رویا عکاس
11-19-2009, 12:46
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!! لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است


جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .



اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!

رویا عکاس
11-19-2009, 12:48
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!


در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.


پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.


کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است..

جدا اگه آدم بتونه اینگونه فکر کنه چقدر زندگی قشنگ میشه . !!؟ ........

mAni
11-20-2009, 16:46
به نام خدا

" محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد " . تولستوی
" ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم " . شوپنهاور
" آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند " . جرج برنارد شاو
" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " . علی شریعتی
" تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت " . لویی پاستور
" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه
" کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است " . نادر شاه افشار
اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز
" لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهرهاش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد " . فرانتس كافكا
" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد " . جبران خلیل جبران


اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ
" كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند " . گوته
" پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی" . مهاتما گاندی
" کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد " . فردوسی خردمند
" تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است " . انگلس
" بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند " . امرسون
" از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش" . آلبرت انيشتن
" براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت " . دالايي لاما
" انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد " . چخوف
" تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند " . گراهام بل

mAni
11-20-2009, 17:01
به نام خدا
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower....
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
"Oh, WAY too difficult!!"
" اوه,عجب کار مشکلی !!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ."
or:
یا :
"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
More tiny frogs got tired and gave up.....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس :
ALWAYS be....
همیشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید !
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !
Always think:
و همیشه باور داشته باشید :
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .
Give them some motivation!! !
به اون ها کمی امید بدید !!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

رویا عکاس
11-21-2009, 16:13
داستان خیانت



چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
- من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.


لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

رویا عکاس
11-21-2009, 16:13
چقدر راحت می توان زور گفت...

آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا» پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم. به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل.

- نه من يادداشت كرده ام، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد.

- دو ماه و پنج روز

- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده ام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همانطور كه ميدانيد يكشنبه ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. سه تعطيلي .

. . «يوليا واسيلي اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنمي آمد.

- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشيد.

دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي ها؛ آهان، چهل و يك روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه اش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا» از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا» فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد.. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد. پس پنج تا ديگر كم ميكنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

"يوليا واسيلي اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من يادداشت كرده ام.
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي ماند.

چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره!

- من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حاليكه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا . . . يكي و يكي..

- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

- به آهستگي گفت: متشكّرم!

- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول.

- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقه ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده. ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود...

رویا عکاس
11-30-2009, 07:20
مزدور
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

رویا عکاس
11-30-2009, 07:21
e-mail خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه
،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد
،از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:
سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی
تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،
سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم
و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...
،فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب،
من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو..
.به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...



دوست و دوستدارت:خدا

sangreal
12-02-2009, 00:32
« انجیل »

مردی جوان از خانواده ای ثروتمند از دبیرستان فارغ التحصیل می شد . در آن محل اعیان نشین رسم بود که والدین به فرزند فارغ التحصیل شده اشان اتومبیلی هدیه بدهند . بیل و پدرش ماه ها به دنبال اتو مبیلی مناسب گشته بودند و هفته پیش از فارغ التحصیلی آن را یافته بودند . بیل مطمئن بود در شب فارغ التحصیلی صاحب آن اتومبیل خواهد شد .
دلسردی بیل را تصور کنید هنگامی که در عصر روز فارغ التحصیلی اش پدرش انجیلی را پیچیده در کاغذ کادو به دستش داد ! بیل خیلی خشمگین شد ، انجیل را پرت کرد و از خانه بیرون دوید . او و پدرش هرگز دوباره همدیگر را ندیدند . خبر مرگ پدرش بود که او را به خانه باز گرداند .
شبی همینطور که دارایی های پدرش را بررسی می کرد که به او ارث رسیده بود ، انجیلی را مشاهده کرد که پدرش به او داده بود ، غبار روی آن را زدود و بازش کرد .
چکی را ملاحظه کرد به تاریخ روز فارغ التحصیلی اش ، به میزان مبلغی که برای خرید اتومبیل مورد نظرش لازم بود .....

the chicken soup for the soul

sangreal
12-02-2009, 20:21
« آینه»


« دکتر پاپادروس هدف از زندگی چیست ؟ »
خنده های همیشگی به دنبال آن آمد و افراد قصد رفتن کردند . پاپادروس دستانش را بلند کرد و اتاق را ساکت کرد . برای مدت طولانی به من نگریست ، گویی چشمانش می پرسید که آیا جدی هستم یا نه ؟ و از چشمانم خواند که هستم .
« به سوالت پاسخ میدهم . »
کیف پولش را از جیب پشتیش در آورد و از درون آن آینه کوچک گردی بیرون کشید .
و آنچه در ادامه گفت چنین بود :
« وقتی بچه بودم ، درهنگام جنگ ، بسیار فقیر بودیم و در دهکده ای دور افتاده زندگی می کردیم . روزی در جاده ، تکه های شکسته آینه ای را پیدا کردم . موتور سیکلت آلمانی در آنجا متلاشی شده بود .
سعی کردم تمام تکه های آینه را پیدا کنم و آنها را در کنار یکدگر بگذارم . اما این کار ممکن نبود ، برای همین فقط بزرگترین تکه را نگه داشتم . این همان تکه است ومن با کشیدنش روی تکه ای سنگ ، آن را گرد کردم . ومانند اسباب بازی با آن شروع به بازی کردم و مسحور این حقیقت شدم که با آن میتوانم به جاهای تاریکی که خورشید هرگز به آنها نمی تابد نور بتابانم – به سوراخ ها و شکاف های عمیق و کمد های تاریک . بازی من این شد که به دور از دسترس ترین نقاطی که می توانستم پیدا کنم ، نور برسانم .
…. من آینه کوچک را نگه داشتم و همین طور که بزرگ می شدم ، در لحظات بیکاری آن را بیرون می آوردم و به این بازی پر تب وتاب می پرداختم . وقتی بزرگ شدم فهمیدم که این تنها یک بازی کودکانه نیست ، بلکه استعاره ای است از آنچه در زندگی می خواهم انجام دهم . فهمیدم که من نور یا سرچشمه نور نیستم ، اما نور – حقیقت ، درک ، دانش – وجود دارد ، و به مکان های تاریک بسیاری می تابد ، تنها اگر من آن را بتابانم .
من تکه ای از آینه ای هستم که نمی دانم طرح وشکل کامل آن چگونه است . با این وجود با آنچه دارم می توانم به نقاط تاریک این دنیا نور بتابانم – به نقاط سیاه قلب انسان ها – و بعضی چیزها را در بعضی افراد تغییر بدهم . شاید دیگران من را ببینند و چنین کنند . این چیزی است که من به دنبالش هستم .
این هدف من در زندگی است . »


the chicken soup for the soul

sangreal
12-03-2009, 22:41
خدایا چرا من؟‎



درسی که آرتوراشي به دنیا داد




قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون‎(Arthur Ashe) آرتوراشي



آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد
ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد‎.
:يكي از طرفدارانش نوشته بود
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
:آرتور در پاسخش نوشت
.دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
. ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند
۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند
۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال
وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟

رویا عکاس
12-28-2009, 10:00
اُمید

بازیافتِ زباله است

آن جا که

دستفروش ها
قلکِ پلاستیکی می فروشند.

sangreal
12-31-2009, 12:40
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر ی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.

اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد.

sangreal
12-31-2009, 12:42
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”
استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”
شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”
استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است”
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”
استاد پاسخ داد: “البته”
شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “این چ (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)ه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ ”
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.” شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”
شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا، شیطان وجود دارد (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)؟”
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم…. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است) گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید
اگر می خواهید نام این شاگرد تیزهوش را بدانید ادامه ی مطلب را مشاهده نمایید
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن!

sangreal
12-31-2009, 12:44
ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم.

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.

بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم!

پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!

بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!

بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.

بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟

منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم:

- همین؟

گفت:

- بله

گفتم:

- میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟

گفت:

- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!

گفتم:

- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!

گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟

منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا

mAni
01-14-2010, 12:52
به نام خدا
کارمای نیک

این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب است. بخوانید و سرخوش گردید. مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. منترا باید حد اکثر ظرف 96 ساعت از دستان شما به دیگری برسد. در آن صورت، شما خبری بس خوش دریافت خواهید کرد. این قانون برای همگان صادق است؛ با هر دین و مذهب و طرز فکری؛ حتی اگر شما اصلا خرافاتی نباشید و به این حرفها دل ندهید.

1ـ به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

2ـ وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3ـ این سه میم را از همواره دنبال کن:

-4 محبت و احترام به خود را

-5 محبت به همگان را

-6 و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

-7 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

8ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

9ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

10ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار.

11ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

12ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

13ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

14ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی..

15ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

16ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

17ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

18ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

19ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

20ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

21ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

22ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

اگر می خواهی زندگیت عوض شود، این منترا را به حداقل 5 نفر برسان.

5 نفر: زندگیت به مرور بهتر خواهد شد.

5تا9 نفر: زندگیت آن سان وفق مراد توست، خواهد گشت.

10تا 14 نفر: شما حد اقل سه خبر خوش غیر منتظره در 3 هفتۀ آینده خواهید شنید.

15 نفر و بیشتر: زندگی شما به نحوی زیاد و غیر قابل انتظار دگرگون خواهد شد و کارها همه آن سان که دوست می داری خواهد شد.

این پیام را همین جوری رها نکنید..... این منترا باید حداکثر تا 96 ساعت از دستان شما خارج گردد. شما خبر خوش غیر منتظره ای دریافت خواهید نمود.

mAni
01-14-2010, 15:32
به نام خدا
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.


در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
منبع:

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

mAni
01-14-2010, 17:04
به نام خدا
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .


مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

mAni
01-14-2010, 17:05
به نام خدا
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

mAni
01-14-2010, 17:09
به نام خدا
یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانوادهام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچههام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

رویا عکاس
01-19-2010, 22:03
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمیتوانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.میترسید و مردد بود...
از بهشت كه بیرون آمد،دارایی اش یك سیب بود.سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود و مكافات این وسوسه،هبوط بود.
فرشته گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین میخواهد...

خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای كه تو را دوباره به بهشت میرساند،از زمین میگذرد.زمینی آكنده از شر و خیر،آكنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،تو باز خواهی گشت،و گر نه....

و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمیتوانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.میترسید و مردد بود.

و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد.چیزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت:حال انتخاب كن.زیرا كه تو برای انتخاب كردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین كه بهشت،پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب كرد،رنج و صبوری را.و این آغاز انسان بود

azadah
01-21-2010, 22:12
آینه

آورده اند کسی از میان بازار شهر میگذشت . نا گهان اسم اعظم بر زبانش جاری شد و تحولی در او پدید آمد . چنانكه پرده اسرار در نظرش فرو افتاد . از پشت صورت ظاهر می توانست طینت و باطن افراد را با چشم بصیرت ببیند .

فرضا آن قصاب را به شکل گرگ و آن بزاز را به شکل روباه و همینطور بقیه را آنطور که در طينت و خصلتشان بود میدید . حیرت کرده خود را به درویشی پارسا رسانید . شرح ماجرا بگفت و علت بپرسید .

پیر پارسا گفت تو خودت را هم دیده ای ؟ او گفت خیر . پیرآینه ای از زیر گلیم بیرون آورده به وي داد .

شخص در آینه نگریست . خود را نیز به شکل خرس دید . از دیدن شکل خویش به خشم آمد . آینه بر زمین كوبيد و بشکست . از فلسفه و حکمت این داستان است که گفته اند :

آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطا ست

رویا عکاس
01-21-2010, 23:35
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا گوسفند و یک گاو است.

در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...."
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش...
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.

مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن و بلند صحبت کردنها برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را کنار هم بمانند

mAni
01-26-2010, 17:13
به نام خدا
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سه نفر از بنى اسرائيل با يكديگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند. در بين راه بارى ظاهر شد و باريدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند.

ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانى ساخت . راهى جز آنكه به سوى خدا روند نداشتند. يكى از آنان گفت خوب است كردار خالص و پاك خود را وسيله قرار دهيم ، باشد كه نجات يابيم ، و هر سه نفر اين طرح را قبول كردند.
يكى از آنان گفت : پروردگارا تو خود مى دانى كه من دختر عمويى داشتم كه در كمال زيبائى بود، شيفته و شيداى او بودم ، تا آنكه در موضعى تنها او را يافتم ، به او در آويختم و خواستم كام دل برگيرم كه آن دختر عمو سخن آغاز كرد و گفت : اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به اين سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن كار دست كشيدم ، خدايا اگر اين كار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم ،اين جمع را از غم و هلاكت نجات ده ناگاه ديدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار كمى روشن گرديد.


دومى گفت : خدايا تو مى دانى كه من پدر و مادرى سالخورده داشتم ، كه از پيرى قامتشان خميده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم كه خوراك نزد آنان بگذارم و برگردم ، ديدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراك بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بيدار نكردم كه آزرده شوند.
پروردگارا اگر اين كار محض رضاى تو انجام دادم ، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده ؛ در اين هنگام مقدارى ديگر سنگ به كنار رفت سومى عرض كرد: اى داناى هر نهان و آشكارا، تو خود مى دانى كه من كارگرى داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم ، و او راضى نشد و و بيش از آن اندازه طلب مزد مى كرد، و از نزدم برفت .
من آن وجه را گوسفندى خريدارى كرم و جداگانه محافظت مى نمودم كه در اندك زمان بسيار شد. بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان كردم . آن گمان كرد كه او را مسخره مى كنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت .

outfox
01-28-2010, 04:55
آدم بـي ظـرفـيت را
اگر پر کنيد مي شود مردم آزار
و اگر خاليش کنيد مي شود خود آزار



آدم هايي که گرسنه ي انديشه نيستند
آن هنگام که بايد فکر کنند
خرافات ميل مي کنند..

mAni
01-28-2010, 17:27
به نام خدا
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد ...

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

mAni
01-28-2010, 17:32
به نام خدا
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."
"می توان گفت: نيکی و بدی دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند

mAni
01-28-2010, 20:18
به نام خدا

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه سالمي يا مريضی.
اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛ اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.
اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛ اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه به بهشت بري يا به جهنم.
اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛ ولي اگه به جهنم بري، اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي كه وقتي براي نگراني نداري!
پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره.
منبع:باغبان باشی

mAni
02-18-2010, 21:34
به نام خدا
خانمی از منزل خارج شد و در جلوی در حیاط با سه پیرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانمیشناسم ولی باید گرسنه باشید لطفا به داخل بیایید و چیزی بخورید. پیرمردان پرسیدند: آیا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خیر، سركار است. آنها گفتند: ما نمیتوانیم داخل شویم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برایش تعریف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمایی كرد ولی آنها گفتند: ما نمیتوانیمبا هم داخل شویم. زن علت را پرسید و یكی از آنها توضیح داد كه: اسم من ثروت است و به یكی دیگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقیت و دیگری عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در میانبگذار و تصمیم بگیرید طالب كدامیك از ما هستید! زن ماجرا را برای شوهرش تعریف كرد. شوهر كهبسیار خوشحال شده بود با هیجان خاص گفت: بیا ثروت را دعوت كنیم و منزلمان را مملو از دارایینماییم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم! در این میان دخترشان كه تا اینلحظه شاهد گفت و گوی آنها بود گفت: بهتر نیست عشق را دعوت كنیم و منزلمان را سرشار از عشقكنیم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بیا به حرف دخترمان گوش دهیم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید كدامیك از شما عشق هستید؟ لطفا داخل شوید ومهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وی را همراهی كردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراین بین عشق گفت: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت میكردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرونمنتظر بمانند اما زمانی كه شما عشق را دعوت كردید، هر جا كه من بروم آنها نیز همراه من میآیند. هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقیت نیز حضور دارد.
منبع:تبیان

meri
02-19-2010, 15:52
اسم تایپیک استفاده از جملاتو هم ازاد کرده پس منم یه جمله میگم که دیروز خوندم خیلی روم تاثیر داشت
--------------------------
هیچوقت عشق رو از کسی گدایی نکن چون هیچوقت یه گدا ارزشی نداره

meri
02-19-2010, 15:55
این یکی هم تامل انگیزه اگه از زندگی کردن ناراحت باشی
-----------------------------------
هه تسلیم...!
-----------------------------------
میتونم بگم این جمله رو من خیلی تاثیر گذاشت بشدت

Ehsan-MT
03-02-2010, 21:39
پسرکوچکی برای مادربزرگش توضیح می داد که چگونه همه چیزایراد دارد:مدرسه خانواده دوستان و ...
مادر بزرگ که در حال پخت کیک بود از پسر پرسید که کیک دوست دارد؟
و پسر جواب داد البته خیلی.
و پرسید روغن چی ؟
-نه!
تخم مرغ خام؟
-نه مادر بزرگ
آرد چی ؟ از آرد خوشت می آید ؟ از جوش شیرین ؟
نه مادر بزرگ!
بله همه ی این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند . اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند یک کیک خوشمزه درست میشود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه ی این سختی ها به درستی در کنار هم قرار دهیم نتیجه همیشه خوب است.
ما تنها باید به او اعتماد کنیم در نهایت همه ی این پیشامد ها با هم به یک نتیجه فوق العاده میرسیم.

رویا عکاس
03-03-2010, 22:36
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است





یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل بزرگ و پردرخت سه تا سنجاب کوچولو همراه مامان سنجاب و بابا سنجاب بالای یک درخت بزرگ زندگی میکردند.
سه تا سنجاب کوچولو خیلی با هم فرق داشتند. یکی از سه تا سنجاب، خیلی تنبل بود، سنجاب وسطی خیلی پرخور و شکمو بود و سنجاب آخر هم زرنگ و باهوش بود.
هر روز بابا سنجاب و مامان سنجاب از بچه هایشان میخواستند که در کارهای جنگل به آنها کمک کنند ولی به جز سنجاب کوچولو، دو تا سنجاب دیگر به حرف آنها توجه نمی کردند تا اینکه یک روز صبح وقتی بچه سنجابها از خواب بیدار شدند، پدر و مادرشان به آنها گفتند: سنجابکهای خوب و دوست داشتنی، ما باید برای انجام کاری به آن طرف جنگل برویم و شاید تا چند روز برنگردیم در این چند روز خودتان باید تمام کارها را انجام بدهید تا ما از سفر برگردیم.
بچه سنجاب تنبل و بچه سنجاب شکمو از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند ولی سنجاب کوچولو باهوش میدانست که با رفتن بابا سنجاب و مامان سنجاب چه مشکلاتی برای آنها در جنگل بوجود می آید. به همین خاطر از شنیدن این خبر اصلاً خوشحال نشد.
روز اول بعد از رفتن سنجابها، بچه های آنها با خودشان فکر کردند که چه کار کنند.
سنجاب تنبل که بزرگتر از او دوسنجاب دیگر بود به آنها گفت: من فکر میکنم بهتر است که همین جا در خانه بمانیم و هیچ کاری را انجام ندهیم.
بابا سنجاب صبح زود به جنگل رفته و برای ما به اندازه کافی غذا آورده است. به همین خاطر اصلاً لازم نیست که خودمان را به زحمت بیندازیم و از خانه بیرون برویم و در جنگل دنبال غذا بگردیم. من می خواهم همین جا بمانم و استراحت کنم.
سنجاب شکمو هم گفت: من هم فکر می کنم بهتر باشد که در خانه بمانیم. بابا سنجاب و مامان سنجاب برای امروز غذا تهیه کردند و ما باید آنها را بخوریم.
سنجاب زرنگ به دوتای دیگر گفت: ما نباید در خانه بمانیم. باید به جنگل برویم و برای خودمان غذا تهیه کنیم.
شاید فردا اتفاقی بیفتد که نتوانیم برای پیدا کردن غذا به جنگل برویم پس بهتر است که امروز به جنگل برویم و غذا جمع کنیم. ولی سنجاب تنبل به درون لانه رفت و گوشهای خوابید.
سنجاب شکمو هم خودش را به خوردنی ها رساند تا هرچه که می تواند از آنها بخورد. سنجاب کوچولوی زرنگ و باهوش آرام از خانه بیرون آمد. او خودش را به اطراف لانهشان رساند و شروع به بازی و غذاخوردن با سنجابهایی کرد که روی درخت های دیگر جنگل زندگی میکردند.
هوا تاریک شده بود که سنجاب زرنگ خودش را به خانه رساند. سنجاب تنبل از خواب بیدار شده بود و دنبال غذا می گشت ولی سنجاب شکمو هرچه خوردنی در خانه بود را خورده بود و چیزی باقی نگذاشته بود.
وقتی سنجاب تنبل و سنجاب شکمو به خاطر غذا دعوا میکردند، سنجاب کوچولو گوشه ای نشسته بود و به آنها نگاه می کرد. آن شب گذشت. صبح روز بعد وقتی سنجاب زرنگ از خواب بیدار شد، سنجاب تنبل و سنجاب شکمو هنوز در خواب بودند.
او خودش را به پائین درختی که لانهشان روی آن بود رساند و به وسط جنگل رفت و...
__________________

mAni
03-06-2010, 22:33
به نام خدا
کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه بالا برود…

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است… ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

” خدایا کمکم کن”

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
” از من چه می خواهی؟ “
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!

یک لحظه سکوت… و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد…..

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

mAni
03-13-2010, 23:03
به نام خدا
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین"
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است.
این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

رویا عکاس
03-17-2010, 22:25
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

S.M.T.F
03-25-2010, 20:51
نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....

S.M.T.F
03-26-2010, 11:40
کامیون حمل زباله


روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین
ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)).....

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن میگویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))


زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.


منبع : داستانک

S.M.T.F
03-26-2010, 11:47
حکایت آن درخت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

منبع : داستانک

رویا عکاس
03-31-2010, 18:21
روستایی گربه فروش

( روستايي گربه فروش!)
عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد تغار(ظرف) نفيس قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد . ديد اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت : عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟
دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد وبا کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت : عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت : قربان ! من به اين وسيله تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !

outfox
04-04-2010, 18:36
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!


در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


--------------------------------------------------




A turtle family went on a picnic.. The turtles, being naturally slow about things, took seven years to prepare for their .Finally the turtle family left home looking for a suitable place. During the second year of their journey they found it. For about six months theycleaned up the area, unpacked the picnic basket, and completed the ks.
Then they discovered the had forgotten the salt. A picnic without salt would be a disaster, they all agreed. After a lengthy discussion, the youngest turtle was chosen to retrieve the salt from home.

Although he was the fastest of the slow moving turtles, the little turtle whined, cried, and wobbled in his shell. He agreed to go on one condition: that no one would eat until he returned. The family consented and the little turtle left.

Three years passed-- and the little turtle had not returned. Five years...six years.. Then in the seventh year of his absence, the oldest turtle could no longer contain his hunger. He announced that he was going to eat and began to unwrap a sandwich.
At that point the little turtle suddenly popped out from behind a tree shouting, "SEE I knew you wouldn't wait. Now I am not going to go get the salt."

The Moral Is...

Some of us waste our lives waiting for people to live up to our expectations of them. We are so concerned about what others are doing that we don't do anything ourselves..

1348
04-06-2010, 04:48
گردش پول

ماه آپریل است،
درکنار یکی از سواحل دریای سیاه.
باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد.
درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش
را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد
و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است.
ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با
یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.

خوب است بدانید، که **** انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند.

mAni
04-06-2010, 23:38
به نام خدا
سه نفر که يکي مسلمان وديگري يهودي و سومي مسيحي بودند با هم از شهري بيرون رفتند و به سوي روستايي رهسپار بودند ؛ آن روز مسلمان روزه بود ، وقتي به آن روستا رسيدند ، کدخداي قريه به آنها خوش آمد گفت و براي آنها طبقي از حلوا آورد تا بخورند.
يهودي ومسيحي زرنگي کردند وگفتند : اين حلوا باشد فردا مي رويم دست ورويمان را با آب مي شوييم بعد حلوا را مي خوريم ، مسلمان که گرسنه بود اين پيشنهاد برايش گران تمام شد ، ولي ناگزير بود در ظاهر بپذيرد ؛ وقت خواب شد بسترها را پهن کرده و خوابيدند ، مسلمان احساس کرد که از شدت گرسنگي خوابش نمي برد ، يواش يواش بلند شد ، طبق حلوا را برداشت و در گوشه اي نشست و تمام آن را خورد ، بعد به بستر رفت و خوابيد ؛ صبح که شد يهودي ومسيحي وقتي که بيدار شدند خوابي را که جعل کرده بودند به نقل آن پرداختند تا با اين نقشه صاحب حلوا شوند.
يهودي گفت : در خواب ديدم حضرت موسي(ع) آمد دست مرا گرفت و مرا با خود به پاي کوه طور برد ، خودش بالاي کوه براي مناجات رفت ؛ نوري به طرف کوه تجلي کرد ،کوه پاره شد ، موسي سه ساعت بي هوش افتاد ، با گوش خود شنيدم که خداوند بي واسطه با موسي سخن مي گفت.
مسيحي گفت : در خواب ديدم حضرت عيسي(ع) دست مرا گرفت و فرمود موسي يهودي را به طور برد ، من تو را به مکان خودم که آسمان چهارم مي باشد مي برم ، همرا ه آن جناب به آسمان چهارم رفتم ، همه در برابر عيسي تعظيم مي کردند ، زبان من عاجز از بيان ديدني هايم است. اما مسلمان :
پس مسلمان گفت : اي ياران من پيشم آمد مصطفي سلطان من
پس مرا گفت : آن يکي بر طور تاخت با کليم الله ، نرد عشق باخت
وآن دگر را عيسي صاحبقران برد بر اوج چهارم آسمان
اي سليمِ گولْ واپس مانده ، هين برجَهُ و بر کاسه حلوا نشين
من ز فخر انبيا سر چون کشم ؟ خورده ام حلوا و اکنون سرخوشم
آنها رفتند وديدند که حلوا خورده شده است ، به اين ترتيب دانستند که خواب مسلمان راست بوده اما خواب آنها دروغ !
پس بگفتندش که بالله خواب راست تو بديدي ، اين بهْ از صد خواب ماست)

mAni
04-06-2010, 23:39
به نام خدا
روزی پیرمردی خسته همراه با گوسفندش از کوچه های پر پیچ وخم ماسوله میگذشت اما پیمرد هر چقدر ریسمان گوسفند رامیکشید گوسفند تکان نمی خورد پیرمرد عرق کرده بود پایش را برزمین میکوبید وفحش میداد درحال وهوای خودش بود که پسری را دید پسر دست به گردن گاوش انداخته بود و در دست دیگرش کمی علف بود وبا مهربانی همراه گاو راه میرفت پیرمرد بادیدن آنها خجالت زده شد ونگاهی به گوسفند کرد انگار گوسفند زیر لب میخندید

رویا عکاس
04-07-2010, 21:12
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است


یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: «چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی كه در حال نوشیدن كوكا كولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به كار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

نکته: قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجاه بشه.

1348
04-21-2010, 04:13
جملات انرژی بخش از اندیشمندان




لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است



معیار واقعی بودن تصمیم، آن است که دست به عمل بزنیم. آنتونی رابینز



اجازه نده ترس تو را فلج سازد. مارک فیشر



افرادی که از ریسک کردن میترسند، به جایی نمیرسند. مارک فیشر



نشاط، آزادی مطلق است. تو حرکت به بالا را آغاز میکنی؛ نشاط به تو بال می دهد تا با آن پرواز کنی. اشو



منشا همه بیماریها در فکر است. ژوزف مورفی



رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است. آنتونی رابینز



چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد آمد. ژوزف مورفی



افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد. مارک فیشر



افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند. مارک فیشر



اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند. آنتونی رابیتز



تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم. سانتابان



هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند، تخیلات پیروز میشوند. مارک فیشر



وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. آنتونی رابینز



ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم. ژوزف مورفی



هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است. کارل سندبرگ



هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند. ژوزف مورفی



قانون زندگی، قانون باور است. ژوزف مورفی



اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد. آنتونی رابینز



با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی آغاز میکنید. آنتونی رابینز



برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی، سپس با اشتیاق شروع کنی. مارک فیشر



اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید. مارک فیشر



سعی نكنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بكوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم. ماركوس گداویر



نبوغ در سادگی نهفته است. مونزارت



این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد. آنتونی رابینز



در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است. آنتونی رابینز



تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند. مارک فیشر



باور به طور خود بخود به اجرا در می آید. ژوزف مورفی



نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود. آنتونی رابینز



به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید. ژوزف مورفی



ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند. مارک فیشر



شجاعت واقعی زمانی است كه شخصی بتواند از اعماق مشكلات و بدبختی ها به زندگی لبخند بزند. ناپلئون



زندگی دقیقا به ما آن چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم. مارک فیشر



نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و آینده ما را تباه کنند. آنتونی رابینز



آرزوهای هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود. هراکلیتوس



اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود. ژوزف مورفی



زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنید به ما آسایش بدهد. مارک فیشر



كسی رو كه دوستش داری، چند وقت یكبار بهش یادآوری كن، تا فراموش نكنه قلبی براش می*تپه. شكسپیر



تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند. مارک فیشر



ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند. ژوزف مورفی



همه رویاهای ما می توانند محقق شوند، مشروط بر اینکه ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم. والت دیسنی

barzakh
04-21-2010, 11:27
ترجمه احمد شاملو
:hi:
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
به آرامی آغاز به مردن مي*كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.


به آرامی آغاز به مردن مي*كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


به آرامي آغاز به مردن مي*كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی*دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي*كنند،
دوری كنی . . .


تو به آرامی آغاز به مردن مي*كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،* يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت*انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميري
شادی را فراموش نکن
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
شعر از " پابلو نرودا "

azadah
04-27-2010, 16:48
آزادی

آورده اند در روزگار قدیم مردی به عالم باقی شتافت . وقتی نامه اعمالش در ترازو نهادند . عقربه در وسط ایستاد وکفه اي بر نيآمد .

یعنی که اعمال نیک و بد برابر شد و ماندند حيران که چه باید کرد . از طرف خدا ندا آمد او را به بهشت اعزام کنید به شرط آنکه هرچه دید از جهالت خلق و يا از حکمت الله حرفی نزند . و در نظم امور دخالت نکند .

مدتی گذشت تا روزی كه دید : ارابه ای پر از بار در گل نشسته . صاحبش اسب را می زند. با نواختن هر تازیانه اسب تکانی به خود میدهد و تغلا میکند قدمی فرا نهد اما ناتوان تر به جای اول باز میگردد و ارابه بیشتر در گل می نشیند .

مرد تاب نیآورد . نزدیک شد و گفت چرا حیوان را می زنی ؟ گفت برای آنکه از گل بیرون جهد .

گفت . اول تو خود پیاده شو و بار را نيز سبک کن . سپس ارابه را هل بده تا ازگل بیرون رود .

ندا آمد : این یک دخالت بی جا بود كه نوعی تشویش اذهان و شایعه پراکنی به حساب می آید . قرارما این نبود . این خطا را نادیده گرفتیم اما دیگر تکرار نشود .

بازهم مدتی گذشت و مرد سعی داشت چیزی نبیند و حرفی نزند . تا روزی که دید ماموران فردی جهنمی را که دوره محکومیت به سر آمده آورده در بهشت انداختند . در حالیکه با بدن سوخته و تاول زده از تشنگی له له می زند .

بهشتیان دور او جمع شده به زور بر او عسل می خورانند . این بار نیز کنجکاوی مرد تحریک شده تاب نیآورد . نزدیک شد و گفت او تشنه است . عسل ندهید که عطش می آورد . بهتر است آب بدهید .

ندا آمد این دومین دخالت بی جا بود که کردی و نوعی اقدام علیه امنیت است و محاربه با خدا . به اين ترتيب بود كه با دو خطای مکرر مرد را به جهنم بردند .

مدتی گذشت دوستان بهشتی براي ملاقات او به جهنم رفتند . اما او را شاد تر از همیشه یافتند . در شگفت شده علت پرسیدند . جواب داد آزادی در جهنم بهتر است از استبداد در بهشت .

رویا عکاس
05-02-2010, 09:47
روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن اما لبخند های شیرین دوستانت را هرگز فراموش نکن

شکست هایت را فراموش کن اما پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن

اشتباهاتت را فراموش کن اما درس هایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن

خداوند هیچ گاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند در سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.

هیچ چیز برای خدا غیر ممتد نیست به یاد داشته باش.

به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

mAni
05-06-2010, 00:27
به نام خدا

هر ایده ای که ما داشته باشیم می تواند شکل مملموس بگیرد.(مارک فیشر)

تنها به نشستن و فکر کردن اکتفا نکنید،اقدام کنید.(انتونی رابینز)


از اموزگاران بسیاری فرا بگیرید زیرا هیچ کسی نیست که همه پرسشها را بداند.(لوئیز ال.هی)


با وفا ترک بی وفا نکند.(اخوان ثالث)


ذهن خود را با روش ها و اصولی که افراد موفق به کار گرفته اند بارور کنید.(مارک فیشر)

رویا عکاس
05-09-2010, 00:11
چه آماده باشي چه نباشي روزي همه چيزبه پايان ميرسد.
ذيگر خورشيدي طلوع نخواهد کرد و روزها ساعات و دقايقي وجود نخواهد داشت.
همه چيزهايي را که جمع کرده اي خواه ارزشمند باشد يا فراموش شده به ديگري منتقل خواهد شد.
ثروت شهرت و پيروزي موقتي تو محو خواهد گرديد.آنچه تصاحب کرده اي ديگر اهميت نخواهد داشت.
کينه ها خشم ها شکستها حسادتهاي تو سرانجام ناپديد خواهد شد.
اميدها روياها ونقشه ها و فهرست برنامه هايت جملگي تمام خواهد شد.پيروزيها و شکستهايي که روزگاري بسيار مهم به نظر ميرسيدند رنگ خواهند باخت و بتدريج محو خواهد شد.
اهميت نخواهد داشت که از کدام مکان امده اي يا در کدام سمت جاده زندگي ميکردي .
آنچه اهميت دارد چيزي نيست که آنرا خريداري کني ،بلکه چيزي است که خودت بنيان مينهي.
چيزي نيست که بدست مي آوري، بلکه چيزي است که به ديگران مي بخشي.
آنچه اهميت خواهد داشت موفقيت تونيست، بلکه اهميت و معناي وجودي توست.
آنچه اهميت خواهد داشت چيزي نيست که تو آموخته اي، بلکه چيزي است که به ديگران آموزش داده اي.
آنچه مهم خواهد بود لياقت و توانايي ظاهري تو نيست ،بلکه شخصيت و ماهيت دروني توست.
آنچه اهميت خواهد داشت تعداد افرادي نيست که تو ميشناسي، بلکه به همان تعداد افرادي است که وقتي از ميان ،نها رفتي کمبود وجودت را حس کنند.
آنچه اهميت خواهد داشت خاطرات تو نيست ،بلکه خاطرات آناني است که به وجودت عشق مي ورزيدند.
انچه اهميت خواهد داشت اين است که در چه مدتي ،توسط چه کسي و براي چه چيزي در ياد و خاطره ها زنده خواهي شد

1348
06-30-2010, 00:27
<b>
چنگیزخان و شاهین! ...





یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.
چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه یک معجزه! جرگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.
پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.
جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.
یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.
همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود.
چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.
اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.
دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


</b>

mAni
07-05-2010, 23:23
به نام خدا
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.



گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

منبع:وبلاگ نجوای دل

azadah
07-07-2010, 20:41
داستان مشهور مولوی در باره شگرد طوطيان برای رهائی هم نوعشان از قفس را همه شنيده ايم .

آورده اند بازرگاني با طوطيي كه در قفس داشت سخت مانوس بود . روزي به اقتضاي كسب تجارت عزم هندوستان كرده از طوطي خواست حاجتي طلب كند . سوغات و ره آوردي بخواهد .

طوطي گفت وقتی به هند رسيدی داستان اسارت مرا به طوطيان آن ديار بازگوی و از آنها بخواه رهنمودي كنند . تا من نيز آزادي خويش بازيابم .

بازرگان نيز چنين کرد . پس از گذشت ايام و طي سفرهاي بسيار آنگاه كه به هندوستان رسيد . در جمع طوطيان هند خطاب به آنها گفت . يکی از همنوعان شما اسير دست من است و در قفس تنگي گرفتار . او از شما ياري خواسته . آيا راهي براي آزادي او مي شناسيد ؟

طوطيان هند چون اين حرف شنودند جمله پرپر زدند بر زمين افتادند و مردند . بازرگان ناراحت و از كرده خود پشيمان خود را ملامت همي كرد كه اين چه سخن شومي بود برزبان راندم و باعث مرگ اين بي گناهان شدم .

او پس از مراجعت از سفر . ماجرا را بر طوطی خويش در خانه باز گفت . اما طوطي بازرگان نيز باشنيدن اين داستان پرپر زنان برکف قفس فرو افتاد و بمرد .

بازرگان با تا سف بسيار از خطای دوم خود مدتي سر در گريبان غم فرو برد و حيران ماند که سر اين کار چه بود . اما فکرش به جائی نرسيد . ناچار با غم و حسرت طوطی مرده را از قفس بيرون انداخت .

طوطی رهاشده شادتر و قبراق تر از هميشه بر درختي پرکشيد و لختی بر شاخ آن نشست. بازرگان متاثر از اين واقعه از طوطي خواست رمز و راز قضيه باز گويد ؟ طوطی پا سخ داد من از دو ستان خود راه آزادی پرسيدم و آنها نشانم دادند .

حكمت داستان در اين است که برای رسيدن به آزادی بايد از جان گذشت . يا به وصال آزادی خواهي رسيد و يا به وصال جانان . و اين هردو درمرتبه عزت و افتخار است .

موج ز خود رسته ای تند خراميد و گفت
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

mAni
08-20-2010, 02:35
به نام خدا
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "

tina-daya
08-20-2010, 06:53
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟


آرایشگر جواب داد: کا***ت به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.


برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .

tina-daya
08-20-2010, 06:55
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی-ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی-ها هم که دیدند اطراف-شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن-شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون-ها روستایی-ها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد این-بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستایی-ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی-ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای-شان رفتند.
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون-ها آن-قدر کم شد که به سختی می-شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این-بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۱۰۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می-رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون-ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی-ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک ۸۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۱۰۰ دلار به او بفروشید.»
روستایی-ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول-های-شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون-ها را خریدند…
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی-ها ماندند و یک دنیا میمون…!!!

tina-daya
08-20-2010, 07:03
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

?دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى-شود دعوت مى-کنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى-شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى-شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن-ها در اداره مى-شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى-شد هیجان هم بالا مى-رفت. همه پیش خود فکر مى-کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى-رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى-کردند ناگهان خشکشان مى-زد و زبانشان بند مى-آمد.

آینه-اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى-کرد، تصویر خود را مى-دید. نوشته-اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى-تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى-توانید زندگى-تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى-توانید بر روى شادى-ها، تصورات و موفقیت-هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى-توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین-تان، شریک زندگى-تان یا محل کارتان تغییر مى-کند، دستخوش تغییر نمى-شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى-کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى-باشید.

مهم-ترین رابطه-اى که در زندگى مى-توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن-ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت-هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن-ها اعتقاد دارد را به او باز مى-گرداند. تفاوت-ها در روش نگاه کردن به زندگى است.!!!!!!

tina-daya
08-20-2010, 07:06
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا'' امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا'' امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم !

S.M.T.F
10-22-2010, 07:18
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت: درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .

در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
مداد، نوشتن

صفت اول:

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم:

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم:

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی-ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

رویا عکاس
11-29-2010, 14:05
ساعت و قضاوت
جان با مادرش در یک خانه-ی تقریبا بزرگی زندگی می-کرد، و هنگامی که (مادرش) مرد، آن خانه برای او خیلی بزرگ شد. بنابراین خانه-ی کوچک-تری در خیابان بعدی خرید. در خانه-ی قبلی یک ساعت خیلی زیبای قدیمی وجود داشت، و وقتی کارگرها برای جابه-جایی اثاثیه-ی خانه به خانه-ی جدید، آْمدند. جان فکر کرد، من نخواهم گذاشت که آن-ها ساعت قدیمی و زیبای مرا با کامیون-شان حمل کنند. شاید آن را بشکنند، و تعمیر آن خیلی گران خواهد بود. بنابراین او آن در بین بازوانش گرفت و به سمت پایین جاد حمل کرد.
آن سنگین بود بنابراین دو یا سه بار برای استراحت توقف کرد.
در آن هنگام پسر بچه-ای ناگهان در طول جاده آمد. ایستاد و برای چند لحظه به جان نگاه کرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقی هستید، نیستید؟ چرا شما یه ساعت مثل بقیه-ی مردم نمی-خرید؟

Ehsan-MT
12-31-2010, 17:36
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است


جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت.
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.
در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
"جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد .
به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.
بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد.
من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.
اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود .
اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم.
کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود.
اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم .
به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم
. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد .
از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست .
او گفت که اين فقط يک امتحان است!
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

barzakh
01-03-2011, 11:05
مردی که با یک لطف ساده 17 ميليون دلار جايزه گرفت!!

مرد فیلیپینی خوش اخلاق و مودبی كه جایش را در صف به یك زن داده بود نمی-دانست این كار زندگی-اش را از این رو به-آن-رو خواهدكرد.
اواخر ماه گذشته میلادی، تعداد زیادی از مردم در صف خرید بلیت بخت آزمایی بزرگ فیلیپین ایستاده بودند. این بخت آزمایی از 15 ماه -گذشته، هیچ برنده-ای نداشت و به همین دلیل، جایزه نقدی آن از همیشه بیشتر بود. این مرد اجازه داد فرد دیگری جلوتر از او در صف خرید بلیت بخت آزمایی بایستد و با این كار برنده میلیون-ها دلار شد.
برنده نهایی این بخت-آزمایی، به برگزاركنندگان مراسم گفت كه در صف خرید جایش را به زن جوانی می-دهد كه خود را به زور در صف جا كرده بود، اما او به-جای ترشرویی، اجازه داد تا این خانم در صف بایستد.
این بزرگواری برای این مرد خوش شانس 17 میلیون دلار جایزه به-همراه داشت.این مرد می-گوید از آنجا كه آنها هر دو، بلیت-هایی را خریداری كرده بودند كه به-طور تصادفی توسط رایانه انتخاب می-شد، اگر این خانم جایش را نگرفته بود امكان نداشت برنده شود.
سخنگوی سازمان مجری این بخت آزمایی گفت: فرد برنده مردی با چهره-ای مهربان است كه آنقدر بی-ادعا و افتاده است كه حتی تا یك هفته پس از اعلام نتایج، فهرست برندگان را نگاه هم نكرده بود.او پس از برنده-شدن حتی برای زنی كه با بزرگواری در صف جایش داده بود غصه می-خورد.
سازمان مجری این بخت آزمایی اعلام كرده كه نام پرندگان مخفی می-ماند و این كار تا حدی به دلیل حفاظت از آنها در برابر آدم ربایان است.گفته شده-است كه این مرد حدود شصت سال دارد و در آمریكا زندگی می-كند.
وی برای دیدار با خانواده-اش از آمریكا به فیلیپین بازگشته بود.او اعلام كرده به-زودی به آمریكا نزد سه فرزندش باز خواهد گشت.
در این كشور فقیر، مردم فقیر برای برنده شدن در مسابقات بخت آزمایی با خرید بلیت-های چند دلاری در آروزی به-دست آوردن جایزه-های اینچنینی هستند

redwoman
02-13-2011, 17:28
سخني از ناپلئون


هرگز اشتباه نکن ....

اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه-اي را بالا ببري

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است


عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد


انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست. تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد


گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم


بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا


خوشبختي مثل يك توپ است وقتي در حركت است به دنبالش مي دويم و وقتي ايستاده است به آن لگد مي زنيم


آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند


مهرباني را درنقاشي کودکي ديدم که خورشيد را سياه کشيده بود که پدرش زير نورخورشيد نسوزد


در کوهپايه هاي عشق دستت را به کسي نده تا از ان نترسي که در ارتفاعات دستت را رها کند


بدبختي اين حسن را دارد که دوستان حقيقي را به ما مي شناساند...سخني از بالزاک


هميشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اينکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستي سخني اززرتشت

Assassin
02-13-2011, 21:39
ایده ی خیلی خوبیه، اما خوشبختانه / متاسفانه یکی قبلا شروعش کرده .


لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

mahsa ariani
02-18-2011, 16:59
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر كسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ كس ارزش شكستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ كس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر
روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

sayeh_sky
02-19-2011, 22:24
از دید فنون هوانوردی زنبورعسل نباید قدرت پرواز داشته باشد.ولی خود زنبور عسل این را نمی داندو به پروازش ادامه می دهد.

sayeh_sky
02-19-2011, 22:29
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.
(دیوار نوشته ای مربوط به جنگ جهانی)

sayeh_sky
02-19-2011, 23:04
من درختم,سایه ام نقش ستونی است به ایوان فلک
یک دو صد رنگ به رختم , من درختم
تشنگی عمق دهد ریشه ی در خاک مرا
آفتاب گر ندهد نور تن , پاک مرا
تن من خم نشود,لحظه ای عزم مرا کم نشود
سر خود را به فلک دارمو چشمم به ملک
قد خود اوج کنم تا که به نوری برسم
من درختم, تکیه بر دگری جمله حرام است مرا
خود تکیه گاهم همه را

sayeh_sky
02-19-2011, 23:17
دگر از عشق مجنون ها خبر نیست
دگر چشمان لیلی ها به در نیست
نمی بینی دگر تیشه به دستی
نمی بینی دگر از عشق ٬ مستی
میان کوچه ها آواز خوان کو؟
پری قصه گوی مهربان کو؟
شمیم اطلسی هامان کجا رفت؟
همه دلواپسی هامان کجا رفت؟
چرا فرهاد چشمش خیس و تر نیست؟
به پای بیستون از او خبر نیست؟
چه شد شیرین به صد فرهاد دل داد؟
چه شد فرهاد ٬ شیرین ها کند یاد؟
چه شد یک دل به صدها دل سپردیم؟
و خیل عاشقان یک یک شمردیم؟
کجا شد هق هق مردان دل پاک؟
صدای خش خش هر برگ بر خاک؟
شب مهتاب و سوز عاشقی هست؟
حیاط خانه هامان رازقی هست؟
به دل دروازه بسته می شماریم
که بر دیوار دل چند اسم داریم؟
چرا این گونه گشته دل سپردن؟
قسم راحت شده چون نقل خوردن؟
چرا عاشق فریبی باب گشته؟
صداقت یک دلی در خواب گشته؟
(فرهاد کافی زاده)

sayeh_sky
02-20-2011, 11:20
خدایا مرا وسیله ای برای ایجاد آرامش قرار بده
بگذار در جایی که مملو از نفرت است, عشق نثار کنم
جایی که رنج است , بخشش
در جایی که شک هست , ایمان
در جایی که سراسر ناامیدیست , امید
در جای تاریک , نور
و در دلهای غمگین , شادی.
آه خدای من! کمک کن تنها به فکر تسلی غمهای خود نباشم
برای درک شدن ابتدا باید درک کرد
عشق بورزم تا مورد عشق قرار گیرم
برای دریافت کردن ایثار کنم
با بخشش مورد عف واقعی شوم
با مرگ مادی در زندگی جاودانه متولد شوم

sayeh_sky
02-20-2011, 11:26
ترجیح می دم رو موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.
(مارلون براندو)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:04
فقط با رفتن به اعماق زندگی متوجه می شویم , زندگی مانند گوهر است.در آنجایی که گمراه می شوید , گوهر هستی شما وجود دارد.همان جایی که از ورود به آن می ترسید , سر چشمه ی آن چیزی است که بدنبال آن می گردید.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:05
اگر قرار است برای هر چیزی زندگی خود را خرج كنیم بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند یا نوازشی عاشقانه كنیم
(شكسپیر)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:07
با توام!با تو خدا یه کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است پیش از انکه برسم دوستی را برد ند یک نفر گفت به من باز دیر امده ای دوست قسمت شده است با تو ا م با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد من که هر جا رفتم گفتم شده این دل حراج یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ

sayeh_sky
02-20-2011, 19:08
کس دل نخرید هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس هم ندوید با توام با تو خدا پس بیا این دل من مال خودت

sayeh_sky
02-20-2011, 19:09
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست! هيچ كس را در حال تعظيم نمي بيني!برده داري مرسوم نيست! در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه نيست! این را براي همه ايرانيان بفرست ,تا يادمان بماند كه چه بوديم

sayeh_sky
02-20-2011, 19:10
يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی

sayeh_sky
02-20-2011, 19:12
.هرگز نخواب کوروش / دارا جهان ندارد / سارا زبان ندارد / رستم در اين هياهو / گرز گران ندارد / روز وداع خورشيد / زاينده رود خشکيد / زيرا دل سپاهان / نقش جهان ندارد / بر نام پارس دريا / نامي دگر نهادند / گويي که آرش ما / تير و کمان ندارد / درياي مازني ها / برکام ديگران شد / دزدان سرزمينت / بر بيستون نوشتند: / اينجا خدا ندارد / هرگز نخواب کوروش / اي مهر اريايي / بي نام تو وطن نيز / نام و نشان ندارد

sayeh_sky
02-20-2011, 19:12
به آدما نه بیش از حد غذا بدید نه محبت کنید ، چون رو اولین کسی که بالا بیارن خودتون هستید

sayeh_sky
02-20-2011, 19:14
يكي از اين روزها، هيچ يك از اين روزها نيست، امروز،روزي اسي كه بايد كاري را آغاز كني!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:14
اعتماد كردن به هر كس و اعتماد نكردن به هيچ كس،هر دو شكستي برابر است!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:15
اگر كسي يك بار مرا فريب دهد،شرم بر او باد،اگر دو بار فريب دهد،شرم بر من باد!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:15
كسي كه ميپرسد تا 5دقيقه احمق است ، كسي كه نمي پرسد ، براي هميشه احمق مي ماند!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:16
قلب من از رنج مي ترسد ، به او بگو:كه ترس از رنج،بدتر از خود رنج است!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:16
آدمها مثل گلها هستند.بعضي گلها آمده اند تا با بوي بد خويش بگويند:
گل سرخ چقدر خوش عطر است

sayeh_sky
02-20-2011, 19:18
كسي كه بهشت را بر زمين نيافته است
آن را در آسمان نيز نخواهد يافت
خانه ي خدا نزديك ماست
وتنها اثاث آن عشق است
(اميلي ديكنسون)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:18
تنفر جنازه اي است . كداميك از شما مايل است قبري باشد!
(جبران خليل جبران)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:19
ايمان بدون عشق شما را متعصب مي كند،
وظيفه بدون عشق شما را بد اخلاق مي كند،
قدرت بدون عشق شما را خشن مي كند ،
عدالت بدون عشق شما را سخت مي كند،
و زندگي بدون عشق شما را بيمار مي كند،
(جبران خليل جبران)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:20
خلوت حق كجاست؟
خواجه عبدالله انصاري:جايي كه «من»و«تو»نباشيم!
توجه كنيد!جايي كه «من»و«تو»نباشيم!يعني«ما»ب شيم!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:21
طلب كن ، به تو عطا خواهد شد!
جستجو كن، خواهي اش يافت !
در را بزن ، به رويت گشوده خواهد شد !
(مسيح)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:22
مبادا كه رويت را فرو گذاري
مي دانم بر آني كه كار به پايان بري
شايد بفرسايي و بخواهي رها كني
گاه ترديد مي كني
كه به اين همه مي ارزد؟
اما به تو ايمان دارم
وندارم هيچ ترديدي
كه پيروز خواهي شد
اگر بكوشي
(آماندا پيرس)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:26
بازدارنده ترين كلمه «ترس»است.................................. ................................................ب ا آن مقابله كن
با نشاط ترين كلمه «كار» است............................................ .........................................به آن بپرداز
پوچ ترين كلمه «طمع» است............................................ ...........................................آن را بكش
سازنده ترين كلمه«صبر»است.......................... .................................................. ...........براي داشتنش دعا كن
روشن ترين كلمه«اميد»است........................ .................................................. ...............به آن اميدوار باش
ضعيف ترين كلمه«حسرت»است........................ .................................................. .........آن را نخور
توانا ترين كلمه«دانش»است........................ .................................................. ................آن را فرا گير
محكم تريت كلمه«پشتكار»است.................... .................................................. ............آن را داشته باش

sayeh_sky
02-20-2011, 19:27
زمان بس كند مي گذرد،
براي آنان كه در انتظارند.
بس تند مي گذرد،
براي آنان كه مي ترسند.
بس كوتاه است،
براي آنان كه سرخوشند.
و بس طولاني ،
براي آنان كه در اندوهند.
اما ابدي است،
براي آنان كه عاشقند
(هنري ون ديك)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:28
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرأت مي بخشد
جرأت اعتماد به همراه دارد
اعتماد،اميد مي آفريند
اميد ،زندگي مي بخشد
و زندگي،عشق مي آفريند
(مارگوت بيكل)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:28
بي ثمرترين روز ما روزي است كه نخنديده باشيم

sayeh_sky
02-20-2011, 19:29
ابتدا مي مردم براي اينكه دبيرستان را تمام و دانشگاه را شروع كنم.بعد از آن مي مردم براي اينكه تحصيلم در دانشگاه تمام شود وكار را شروع كنم.بعد از آن مي مردم براي اينكه ازدواج كنم و بچه دار شوم.بعد از آن مي مردم براي اينكه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به كار باز گردم.بعد از آن مي مردم براي اينكه باز نشسته شوم و حالا لحظه ي مردنم فرا رسيده و ناگهان دريافتم كه فراموش كردم زندگي كنم....

sayeh_sky
02-20-2011, 19:32
درد من حصار بركه نيست،درد من زيستن با ماهياني است كه حتي فكر دريا به ذهنشان خطور نمي كند.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:33
موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.
(وينيستون چرچيل)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:34
فلسفه ي الاكلنگ اثبات بزرگي كسي است كه فرو مي نشيند ،تا ديگري پرواز را تجربه كند.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:35
خدا در همه جا هست ،پس چرا در آن بت ها نباشد؟پس او در يك بت سنگي نيز هست.اگر او در يك قطعه سنگ معمولي وجود دارد،چرا در يك سنگ كنده كاري شده نباشد؟ پس نيازي نيست تا بت ديگري يا پرستشگاه ديگران را خراب كنيم.
(اوشو)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:36
دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه--ي کهکشنها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن
نيستم! آلبرت انشتين

sayeh_sky
02-20-2011, 19:36
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند

sayeh_sky
02-20-2011, 19:37
آیا می دانید که بدن انسان تنها قادر است تا آستانه 45 واحد درد را تحمل کند. اما در زمان زایمان، مادر تا 57 واحد درد را تحمل می کند. این مانند این است که 20 استخوان بدن در آن واحد شکسته شوند. به مادر و همسران خود عشق بورزید.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:37
انتخاب با توست، می توانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان!
یا بگوئی: خدا به خیر کنه، صبح شده!
(وین دایر)

sayeh_sky
02-20-2011, 19:38
نه زمین باش و نه خاک، که تو را خوار کنند
وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند
آسمان باش که خلقی به نگاهت بخرند
وز پی دیدن تو، سر به بالا ببرند

sayeh_sky
02-20-2011, 19:38
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

sayeh_sky
02-20-2011, 19:39
وقتی که می گویی دوستت دارم، اول روی این جمله فکر کن. شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:41
دیگر بهار هم سر حالم نمی کند.
چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند.
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟
وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند.

sayeh_sky
02-20-2011, 19:42
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

sayeh_sky
02-20-2011, 19:53
کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت دریا دزد کفشهای من. مردی که ازدریاماهی گرفته بود ،روی ماسه ها نوشت دریا سخاوتمندترین سفره هستی .موج آمد و جملات را با خود شست ..... ......تنها برای من این پیام را گذاشت که برداشتهای دیگران در مورد خودت را ،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

sayeh_sky
02-20-2011, 19:55
يك=يك؟

معلم پای تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه-ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اين که بيخود های -و هو می کرد و با آن شور بی-پايان
تساوی های جبری را نشان می-داد
با خطی ناخوانا به روی تخته-ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی-برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه-ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و
آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که صورت نقره گون ، چون قرص مه می-داشت بالا بود
و آن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می-پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می-گرديد؟
يا چه-کس ديوار چين-ها را بنا می-کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می-گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می-گشت؟
يک اگر با يک برابر بود

پس چه-کس آزادگان را در قفس می-کرد؟
معلم ناله-آسا گفت :
بچه-ها در جزوه-های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست.......
خسرو گلسرخی

sayeh_sky
02-20-2011, 19:57
ارزش یک لبخنند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی-دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه-المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی-آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می-جستند و مردم از او کناره-گیری می-کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می-دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می-توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می-گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می-نمود و مردم را از خود دور می-کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.....
یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه-ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه-ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می-کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می-دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی-یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه-ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

sayeh_sky
02-20-2011, 20:19
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگره و به دلی دل بسپار که جای خالی برات داشته باشه دستی را پذیرا باش که بازشدن را بهتر از مشت شدن بلد باشه همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشها زندگی می کنی پس به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

redwoman
04-12-2011, 18:26
نصایح بسیار زیبای زرتشت !!!! ...

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می-توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند.

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است 8OVP3tcJDJPEG%20Image
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

redwoman
04-12-2011, 18:27
نگاه درست به زندگی !!!! ...



اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفايش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کيفيتش نه به کميتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست
آخرين نفر نباشيد!

barzakh
04-12-2011, 19:35
سلام علیکم

مطالب بسیار پر محتوایی بود


این سخنان شخص خاصی هست ؟ اگه فرد خاصی هستند میشه نام ببرید ! ( اگه زحمتی نیست ) :tnx:


اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفايش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

.
.
.
.
.

azadah
04-18-2011, 21:40
حكايت - آورده اند كه امير تيمور گورگاني وقتي به شهر طوس رسيد برآرامگاه فردوسي فرودآمده خطاب به استاد طوس چنين مي گويد .

سراز خاك بردار و ايران ببين
به كام دليران توران زمين

اين تحقير بر مردم شهر گران مي آيد . در اين زمان از ميان حاضران يك نفر امان مي خواهد تا پاسخ او بدهد . وقتي امير تيمور اجازه مي دهد . آن مرد چنين پاسخ مي دهد كه .

چو بيشه تهي گردد از نره شير
رسد يكه تازي به روباه پير

S.M.T.F
04-24-2011, 21:57
حكمت روزگار

اسمش فلمينگ بود . كشاورز اسكاتلندي فقيري بود. يك روز كه براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد كمكي شنيد كه از باتلاق نزديك خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد كه تا كمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و كمك مي خواست. فلمينگ كشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناك نجات داد.

روز بعد، يك كالسكه تجملاتي در محوطه كوچك كشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از كالسكه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست كه فلمينگ نجاتش داد.

نجيب زاده گفت: مي خواهم ازتوتشكر كنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.

كشاورز اسكاتلندي گفت: براي كاري كه انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد كرد.

در همون لحظه، پسر كشاورز از در كلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ كشاورز با غرور جواب داد بله." من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه كه ميتونين بهش افتخار كنين" و كشاورز قبول كرد.

بعدها، پسر فلمينگ كشاورز، از مدرسه پزشكي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان بهالكساندر فلمينگ كاشف پني سيلين معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ ... وينستون چرچيل

redwoman
04-27-2011, 10:41
سه چیز در زندگی هیچ گاه باز نمی گردد: زمان, کلمات و موقعیت ها

سه چیز در زندگی نباید از دست برود : آرامش, امید و صداقت

سه چیز در زندگی همیشه قطعی نیستند: رویا ها, موقعیت ها و شانس

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین هاست: عشق, اعتماد به نفس و دوستان

Ehsan-MT
05-11-2011, 22:49
حاکمی از برخی شهرها بازدید می کرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شکایت-هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه هراس گذشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شکایت-هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ کس شکایتی نکرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان می-بخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟!!!

;););)

redwoman
05-15-2011, 16:31
ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.
پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!
مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...
کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!
معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...
اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

redwoman
05-15-2011, 16:33
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟

نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.

براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!

redwoman
05-15-2011, 16:35
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل

1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم

3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم

4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

mAni
05-16-2011, 21:29
به نام خدا
این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد.
یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.

رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.

رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟

جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.

رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.

مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟

جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.

جوان گفت:
1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: این کسی است که دنبالش می گشتم که مدیرم شود. می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.
منبع:

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

redwoman
05-22-2011, 16:57
اميد


روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام را !
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟


و جواب او مرا شگفت زده كرد.


او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو را مي بيني؟
پاسخ دادم :بلي.


فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند.


خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن د. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!


از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟

جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .


گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني .:tnx:

redwoman
05-22-2011, 17:00
هفت جا نفس خود را حقیر دیدم

نخست: هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید

چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد

پنجم: آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده-ای را پذیرفت و شکیبایی-اش را ناشی از توانایی دانست

ششم: آنگاه که زشتی چهره-ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب-های خودش بود

هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

redwoman
05-22-2011, 17:02
سخنراني

پيری برای جمعی سخن میراند...

لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطيفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردندر مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد.:sorry:

redwoman
05-23-2011, 20:46
شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند .

فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد ...

مرد که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری ...

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید : او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت : سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی.

جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم...

ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد...

redwoman
05-25-2011, 10:59
افسانه عشق و جنون



روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.
و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

barzakh
06-04-2011, 23:14
مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .



مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود



در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .



وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟



مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .

و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :





( !دوستت دارم پدر )





روز بعد مرد خودکشی کرد

redwoman
06-18-2011, 11:27
به خودمان شک کنیم

دو آتشنشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار

وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف

و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .

سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟

اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند
صورت خودش هم همان طور است .

اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به

خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .

از کتاب زهیر پائولو کوئیلو

حالا فکر کنیم چند بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم

وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است
کمی باید به خودمان شک کنیم

redwoman
06-18-2011, 18:59
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.


مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم.


دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.


فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه


نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:


- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم


صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.
گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم...

mAni
06-29-2011, 15:22
به نام خدا


تفاوت نگاه

دهقان پیر، با ناله میگفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی،
نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز
را دو تا میبیند.
ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی! مگر کور هستی،
نمیبینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب میبینم … اما … چیزی که هست، دختر شما همهی این خوشبختیها را
«دوتا» میبیند … ولی دختر من، این همه بدبختی را …

mAni
06-29-2011, 15:23
به نام خدا


اشــک های فرشــــــــــــــــتــه

دکتر ” هاچسون ” داخل مطب بود و آماده رفتن به خانه می شد که در مطب باز شد و دخترک خردسالی که از قشنگی و معصومیت شبیه فرشته ها بود داخل شد و از او خواست برای مداوای مادرش به خانه آنها برود.
دکتر نیز با مهربانی گفت : “ ولی دختر خوب ،من به خونه بیمار نمی رم ، اگه مادرت می تونه ، او رو بیار اینجا . “
دخترک به سختی گریست و نالید : ” ولی آقای دکتر اگه شما نیاین ، مادر من می میره … به خدا دوام نمیاره … “
دکتر باز هم گفت نه ، اما دختر ، آنقدر اشک ریخت تا دل دکتر “هاچسون” برایش سوخت و همراه دخترک به خانه شان رفت و به محض اولین معاینه حق را به دخترک داد . مادرش در حال مرگ بود !!!
با این حال دکتر مشغول پایین آوردن تب بیمار شد و در حالی که دخترک گوشه اتقا خوابش برده بود ، “هاچسون” با تلاش زیاد موفق شد زن را از نیمه راه مرگ برگرداند.
ساعت حدود پنج صبح بود که بالاخره زن بیچاره چشم باز کرد و از دکتر تشکر کرد ، اما “هاچسون” که از کارش راضی بود با لبخند گفت : ” شما باید از دختر کوچولوتون ممنون باشین که منو وادار به آمدن کرد.”
زن بیمار با تعجب گفت : ” شوخیتون گرفته دکتر ؟ من فقط یک دختر داشتم که هفت سال قبل به دلیل سینه پهلو مرد و بعد از او هم دیگر بچه ای به دنیا نباوردم …. اتفاقا عکس “نانسی” را گذاشتم بالای تاقچه …. می بینین ؟ “
دکتر ” هاچسون ” ابتدا گوشه اتاق – که حالا دیگر دخترک آنجا نبود – نگاه کرد و سپس به عکس روی تاقچه .
پاهای دکتر سست شد ، چرا که ” نانسی ” داخل عکس ، همان دخترکی بود که دیشب دکتر را به این خانه آورد .

mAni
06-29-2011, 15:23
به نام خدا


داستان زیبا و آموزنده ” یک لیوان شیر “

سالیان پیش پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

mAni
06-29-2011, 15:26
به نام خدا


پل های دیگر

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است ..
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...

mAni
06-29-2011, 15:27
به نام خدا


مادر نابینا

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد… روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد....حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی… از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر ،سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا، اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی . همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم ، اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن :
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو ، برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

barzakh
07-05-2011, 12:37
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

redwoman
07-09-2011, 12:24
داستان ديو وسليمان از زبان دکتر الهی قمشه ای



دکتر الهی قمشه ای می گوید : یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .

قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به **** آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود

و

بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد . سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...

redwoman
07-10-2011, 19:15
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.


وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت.


مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده اوست.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت...


همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!:tnx:

redwoman
07-13-2011, 11:08
يکي از روزها، پادشاه سه وزيرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجيبي انجام دهند :



از هر وزير خواست تا کيسه اي برداشته و به باغ قصر برود و اينکه اين کيسه ها را براي پادشاه با ميوه ها و محصولات تازه پر کنند.



همچنين از آنها خواست که در اين کار از هيچ کس کمکي نگيرند و آن را به شخص ديگري واگذار نکنند...



وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کيسه اي برداشته و به سوي باغ به راه افتادند !



وزير اول که به دنبال راضي کردن شاه بود بهترين ميوه ها و با کيفيت ترين محصولات را جمع آوري کرده و پيوسته بهترين را انتخاب مي کرد تا اينکه کيسه اش پر شد...



اما وزير دوم با خود فکر مي کرد که شاه اين ميوه ها را براي خود نمي خواهد و احتياجي به آنها ندارد و درون کيسه را نيز نگاه نمي کند، پس با تنبلي و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمي کرد تا اينکه کيسه را با ميوه ها پر نمود...



و وزير سوم که اعتقاد داشت شاه به محتويات اين کيسه اصلا اهميتي نمي دهد کيسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!



روز بعد پادشاه دستور داد که وزيران را به همراه کيسه هايي که پر کرده اند بياورند و وقتي وزيران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزير را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کيسه اش به مدت سه ماه زنداني کنند...!!!


شما کیسه خود را چگونه پر می کنید ...؟!! :tnx:

redwoman
07-14-2011, 13:12
شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد ، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد. (ولتر)

fahime65
08-01-2011, 21:08
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... .
روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند.
از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!
:tnx: :love: :tnx: :love: :tnx: :love: :tnx: :love: :tnx: :love:

fahime65
08-01-2011, 23:14
آدم اینجا تنهاست ، تنهاست
و در این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاریست
به سراغ من اگر می آئیدنرم آهسته بیایید
که مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

fahime65
08-01-2011, 23:17
اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی

fahime65
08-01-2011, 23:23
سخنان سودمند را باید نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم ، هر چند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه ها یاری نکند باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه های معدود سر دهد و خواهد رویید

fahime65
08-01-2011, 23:32
آنكس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به منزل برساند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند
بيدارش نماييد كه بس خفته نماند
آنكس كه بداند و بداند كه بداند
اسب شرف از گنبد گيتي بدواند

barzakh
08-02-2011, 09:56
کاش می شد 3 چیز را از کودکان یاد بگیریم :

بی دلیل شاد بودن و پای کوبیدن

همیشه سرگرم کار بودن و بیهوده ننشستن

حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن

redwoman
08-02-2011, 11:28
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :



دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام

redwoman
08-02-2011, 11:34
من شش چيز را در شش جا قرار دادم، ولي مردم آن را در شش جاي ديگر طلب مي كنند وهرگز به آن نمي رسند:


من علم را در گرسنگي قرار دادم ، ولي مردم آن را در سيري دنبال مي كنند.
من عزت را در نماز شب قرار دادم ، ولي مردم آن را در دستگاه سلاطين مي جويند.
من ثروت را درقناعت قرار دادم ، ولي مردم آن را در كثرت مال طلب مي كنند.
من استجابت دعا را درلقمه حلال قرار دادم ، ولي مردم آن را در قيل وقال دنبال مي كنند.
من بلند مرتبگي را درتواضع قرار دادم ، ولي مردم آن را درتكبر مي طلبند.
من راحتي را در بهشت قرار دادم ، ولي مردم آن را دردنيا طلب مي كنند.

redwoman
08-02-2011, 11:43
- هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني وچيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.


- آنانکه تجربه-هاي گذشته را به خاطر نمي-آورند محکوم به تکرار اشتباهند.


- وقتي به چيزي مي-رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته-اي.


- آدم-هاي بزرگ شرايط را خلق مي-کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي-کنند.


- آدم-هاي موفق به انديشه-هايشان عمل مي-کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي-انديشند.
- گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.


- هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.


-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي-دهد به راحتي دل بکني.


- به کساني که خوبي ديگران را بي-ارزش يا از روي توقع مي-دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.


- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.


-هرگاه با آدم-هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.


- وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.


- به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.


-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه-اي مي رسي که زندگيت را روشن مي-کند.


- هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.


-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.


- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز مي-شوند، نبيني.


- تملق کار ابلهان است.
- کسي که براي آباداني مي-کوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.


- آنکه براي رسيدن به تو از همه کس مي-گذرد عاقبت روزي تو را تنها خواهد گذاشت.


- نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بي-خردي است.


-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.


- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.


- دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش مي-کني .


کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می-گیری که بوسه-ها قرارداد نیستند و هدیه-ها، معنی عهد و پیمان نمی-دهند.


کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می-سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری


باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می-گیری که خیلی می-ارزی

fahime65
08-02-2011, 23:17
دورم از تو
اما باتو
لحظه ها رو زنده هستم
بالم از توست
پرم از توست
واسه تو ،رويا ي خسته ام
خوبِ ديروز
با تو هر روز
از تو با خدا مي خونم
تو خيالت توحالت
بازتو كُمامي مونم
دورم ازتو اما باتو
لحظه هارو زنده هستم
تا وقتي كنارمي، مي دونم
تازقتي بهارمي ،مي دونم
ديگه طاقت دوريتو ندارم
ديگه نمي تونم ،ديگه نمي تونم....
غربت لحظه ي خسته
راه خنده هاموبسته
كمرگيتار عشقمو
زير بار غم شكسته
شب يلدا م ،ساكت و سرد
حسرتِ شبِ خالي ازدرد
تا كه دق نكرده رويا
تو رو جون لحظه ،برگرد .... :tnx::love:
**********

fahime65
08-02-2011, 23:19
توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونها ستاره ، یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب می كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا
می كنی تا بالاخره به خواب می ری.
اما یك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست.

و اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی كنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..
باز هم زندگی می كنی..نفس می كشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.
پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی.

بعد از اون تصمیم هر شب میری و یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و ..... می بینی اثری از اون ستاره نیست.
اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.
......
همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای كه توی آسمون وجود داره.

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری. :love::tnx:
:tnx::tnx::tnx::tnx::tnx::tnx::tnx::tnx::tnx::tnx: :tnx::tnx::tnx::tnx::tnx:

fahime65
08-02-2011, 23:31
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود .

fahime65
08-02-2011, 23:35
هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است

fahime65
08-04-2011, 14:15
موضوع : خودت
عطف به : زندگي

من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي: به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟ شكر گذار باش. در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي: به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند
:meet::meet::meet::meet::meet::meet::meet::meet::m eet::tnx:

fahime65
08-04-2011, 14:19
قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد .
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت .
مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم .
مرد نگاهي به قصاب کرد و گقت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!
نتيجه اخلاقي :
اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود .
و دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است .
سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است .
پس سعي کنيم ارزش واقعي هر چيزي را درک کنيم و مهمتر اينکه قدر داشته هاي مان را بدانيم

barzakh
08-04-2011, 19:15
"علی (ع) می فرماید دنیا:"
۱- مسجد عاشقان است.

۲-فرودگاه وحی است.

۳-تجارتخانه ی صالحان است.

۴-سر مایه بهشتیان است.

۵-راز شب زنده داران است.

۶-آزمایشگاه مؤمنان است.

رمز:مفت سرا

fahime65
08-08-2011, 14:47
کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی

mAni
08-08-2011, 17:05
به نام خدا
روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد. بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:
او توضیح داد که
بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
آشغال های آنها را نگیرید و پخش نکنید به افراد دیگری در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید،
از این روافرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید.
برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

redwoman
08-09-2011, 10:43
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.

میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.

میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.

ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.

میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.

redwoman
08-09-2011, 11:08
اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با
خودش به کوچه و خیابان می برد ....!


ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوزتن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون
می برد و تمام مدت به زنهائی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ
لب زده اند خیره می شود ....!!!



(نانسی لین دزموند)

redwoman
08-13-2011, 11:31
به خوندنش می ارزه يکم بلنده

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود

که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت:

بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افك...ن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش....

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم. شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو.... گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم. هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .

ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست... به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.

با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟! خدا گفت: من؟!! فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!! خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ... و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...

shadi64
08-15-2011, 10:46
فوق العاده بود عزيزم ارزش زن بودن در کسانيه که چنين جملات زيبايي به کار ميبرن

واقعا تو اين انجمن تحت تاثير قرار گرفتم چنين زنايي وجود دارند من دوست ندارم تعريف کنم ولي شاهکار بود
دقيقا درد من اين بود اصالت:tnx: تقديم به شما راستي شمارو چطور ميشه پيدا کرد کي ها مياين من بلد نيستم اينجا چطوريه فقط تو يه انجمنه روانشناسا بودم:shrug:

fahime65
08-15-2011, 15:31
گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟! خدا گفت: من؟!! فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!! خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ... و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...

آره این جملاتش واقعا زیباست برای کسانیکه قدرت تفکر داشته باشند.

redwoman
08-15-2011, 16:58
شادي خانوم سلام ممنون وتشکر من رو ميتونين از ايميلم پيدا کنين من زياد اينجا نميام
ايميلمو براتون پيام خصوصي ميکنم اومده بودم ببينم کسي براي رفتن من تاسف خورده:sorry:
ديدم بله دوستهايي تک و توک داشتم که پيام خصوصي بدن مرسي
منم ارشد هندسه هستم خوشحال شدم

fahime65
08-18-2011, 17:49
معلممان میگفت زیر کلماتی که نمیدانید خط بکشید
حالا بعد از این همه سال
این همه عمر
این همه کتاب
به زیر همه دنیا خط میکشم... :sorry::sorry::sorry::sorry::sorry:

redwoman
08-20-2011, 12:19
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

redwoman
08-20-2011, 12:20
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"

redwoman
08-20-2011, 12:22
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم که نوشته بود :
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: "در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد."
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

barzakh
08-20-2011, 22:10
يک حرکت زيبا

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كاملداشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خوددر شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتندمتوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه،امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيداكنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استادگفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومانپنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسيرا گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانهرسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحانبدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهاراتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كهشروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيليآسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا بهسوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچرشده بود؟»....!!!

fahime65
08-21-2011, 15:17
مردي در كنار رودخانه-اي ايستاده بود.
ناگهان صداي فريادي را -شنید و متوجه -شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب -پرید و او را نجات -داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب -پرید و دو نفر ديگر را نجات -داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي-خواستند -شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادي -كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه-اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي-انداخت...!

fahime65
08-21-2011, 15:22
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است


در زندگی مانند یک مداد باشیم!




پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.


بالاخره پرسید:
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟


پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .


- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.


در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.


صفت اول :


می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :


گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :


مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :


چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :


همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.



لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

fahime65
08-24-2011, 15:47
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده-اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت ودسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : درعجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آياپاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند وبيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامتنصيبشان گردانم .

توانگران راآفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگدستيشان بخوانند.

واين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .

هر كه را به واسطه آنچه مي-كند سوال خواهم كرد.

barzakh
08-25-2011, 09:46
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است




در زندگی مانند یک مداد باشیم!




پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.


بالاخره پرسید:
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟


پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .


- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.


در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.


صفت اول :


می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :


گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :


مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :


چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :


همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.




لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است





قبلا نوشته شده بود این مطلب تکراری شد - با تشکر


لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

S.M.T.F
09-04-2011, 00:32
مردى برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد .
رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار - دید و گفت : « شما استخدام شدین ، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین.
مرد جواب داد : « اما من کامپیوتر ندارم ، ایمیل هم ندارم ! »
رئیس هیئت مدیره گفت : « متأسفم . اگه ایمیل ندارین ، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره ، شغل هم نمی تونه داشته باشه . »
مرد در کمال نومیدی اون جا رو ترک کرد . نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه . تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره . یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت . در کم تر از دو ساعت ، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه . این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت .
مرد فهمید می تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه . در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می شد . به زودی یه گاری خرید ، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت ( پخش محصولات ) داشت.
پنج سال بعد ، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان آمریکا بود و شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره . به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد . وقتی صحبتشون به نتیجه رسید ، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید . مرد جواب داد : « من ایمیل ندارم . »
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید : « شما ایمیل ندارین ، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها می رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین ؟ » مرد برای مدتی فکر کرد و گفت :
" آره ! احتمالاً می شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت!"

shadi64
09-05-2011, 10:07
مراقب قلب ها باشيم ، وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم ، پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم ، وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم ، و همچنان تنها می مانیم ، هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند...ژان پل سارتر:love:

barzakh
09-10-2011, 17:31
موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید! به مرغ وگوسفندوگاوخبرداد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد! ماری درتله افتاد و زن مزرعه دار راگزید! ازمرغ برایش سوپ درست کردند! گوسفندرابرای عیادت کننده گان سربریدند! گاورابرای مراسم ترحیم کشتند! ودراین مدت موش ازسوراخ دیوارنگاه میکردوبه مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد!!!

redwoman
09-22-2011, 12:51
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند
و ایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:

خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار.

بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟
فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ... انبارهای اذوقه وغلات می سازیم



دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟
ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟
پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...

تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!
وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است

redwoman
09-22-2011, 13:09
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
یك گل میتواند بهار را بیاورد
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند
یك امید روحیه را بالا می برد
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
یك زندگی میتواند متفاوت باشد


شما میبینی پس تصمیم با شماست

barzakh
09-23-2011, 16:05
خاطره زیبای اکبر عبدی از مرحوم حسین پناهی

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!

redwoman
09-24-2011, 10:38
صفات نیک و بد در جلو و عقب



انسان ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى روند. با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت!

در سبد جلو، صفات نيک خود را مى گذاريم. در سبد پشتي، عيب هاى خود را نگه مى داريم.

به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى بيند و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى کند.

بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى کنيم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى انديشد!
پائلو كوئيلو

fahime65
09-26-2011, 13:57
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
۱-ثروت، بدون زحمت
۲-لذت، بدون وجدان
۳-دانش، بدون شخصیت
۴-تجارت، بدون اخلاق
۵-علم، بدون انسانیت
۶-عبادت، بدون ایثار
۷-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه-اش داد.

fahime65
09-26-2011, 20:38
انقدر غرق سكوت شده ام

كه صدای اشكهایم را میشنوم

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
امشبم

بیدار بیدارم

تا سحر تا صبح مینالم و میبارم

بر تنهاییم

در جستجوی تو

میان كوچه پس كوچه های شهر عشق

هر جا كه هستی

كمی اهسته تر رو

شاید جای پایت را در این مرداب تنهایی بیابم

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)

fahime65
09-26-2011, 20:46
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خزید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت : سلام...

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

fahime65
09-26-2011, 20:48
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)


لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

به دنبال واژه مباش...


کلمات فریبمان می دهند...


وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود ، فاتحه ی کلمات را باید خواند!!

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است Bc2X6AAAgAElEQVR4nGV8Z1yTd/d3WhFlb5C9N2EnZBBCFoGEHUhYYQRISAKBhJUACTPsPRUEXIAI rjpQtC4cpU4otVpr9W/V1tGqdbZ3e3+eF+cuz/08/+uVtVE51zm/c853/ILgcrlZWVk8Hi8/P7+goEAkEkkkkpKSkuLiYrlcLpfLy8rK5HJ5VVVVdXV1XV1dbW 1tc3Nza2urWq2urKxksVgBAQFubm4WFhZ2dnZOTk729vY2NjY2 Nja2/zweHh4+Pj7u7u4eHh5BQUEYDAaNRiORSC8vLy8vr4CAAAwGg8f jCQRCWFhYWFgYmUyOiopKSEhgs9np6el5eXmFhYWFhYVCoVAul 3d3dw8MDPT29o6MjOzevbu3t3dqamplZeXatWvfffcd/OKbb75ZXV1dXl6+8c9z69at69evr62tIdhsdmpqakZGRlZWVk5 OTl5enkAgEIlEYrG4qKhILBYXFhaWlpZWVlZC2EqlUqlUSqVSL pdLJpMdHBx0dXX19fVNTEwMDQ11dHQ2bdq0efNmfX19Y2NjU1N Te3t7V1dXd3d3JycnZ2dnb29vPz8/JBLp5+cXHBwcGhpKpVKpVCqRSMThcFgsFgKOiYmBUAsKCoRCoU gkUigUtbW1TU1NarW6q6trZGSkt7e3pqYG3v65c+dWVlauX7++ vLz87bffXr9+/fr165cvX7527dqNGzeuX79+69atr7/+enl5GZGSkpKWlpaZmZmdnZ2bm7ueZ3ijkHCZTAbRyuVyhUJRW FiYmJiIQqGsra03bdqkoaFhYGBgYmJiYGCgq6urp6dnZGRkZmZ maWlpY2NjbW0Neba2trazs3N2dnZ3d4dsI5HIoKAgLBYbGhoKQ cLb53K5AoGgvLy8vr6+tbW1vb29vb29u7sbftHb29vf39/T09PS0tLQ0CCTyaRS6fbt28+dO7e2tnbjxo1vvvnm2rVrKysrV 69eXVlZuXXr1tWrV2/evHnjxo2vv/4aAbmFkhYIBEKhsLCwUCKRFBUVSSSS0tLSioqK8vLy6urqmpoa mUzG5XIjIiI8PDxMTU319PR0dHQgvbq6ujo6OpBtXV3dzZs3a2 trw/8yMjIyNDQ0MjIyNTW1sLCwsrKytbW1t7d3dnb28PDw9PT09PT0 9vYOCAhAo9Hh4eF0Oj0pKSknJ0cikVRXVzc3N3d3d09OTu7evX tycnJwcLCrq6utrU2tVjc0NLS2ttbW1qrV6l27dl25cuXKlSs3 btz49ttvV1dXr1+/vrq6ura2dv369Rs3bqyurq6srPwnYMjtfwcskUikUilUslwuh2 gzMjIwGIyjo6Ourq6mpqauri4Eo6Ojo6Ojs3nz5s2bN8OvdXV1 DQ0Nzc3NTU1NjYyMjIyMjI2NTUxMTExMzM3NraysoAqsra0dHB xcXFw8PDy8vb2RSCQGg6FSqYmJiVB3AoGgoqKioaGhq6tr27Zt o6Oj/f39vb293d3dbW1tzc3NbW1tjY2NTU1NPT09Y2NjExMTi4uLq6u rN2/eXF5evnbt2tra2srKChzjmzdvIv6/jgXRFhcXl5aWlpeXV1ZWKhSKmpoahUKRmZkZFhZmb29vbGwMiT UyMoKjC/nU1NTcuHGjtra2iYmJpaWllZWVlZUVxGlubr7ln8fGxsbR0dHH x8fHx8fLy8vT09PHx2e9tkkkEpPJTE5O5nA4qamp+fn5crm8pa WlsbFxYGBg69atvb29ra2tNTU1UH0qlaqzs7OpqUkikeTm5mZm ZtbV1Z09e/bbb79dWVlZXl6+fv06BAxVjcjNzeXz+SKRCGq4pKREJpOtdymF QlFdXV1dXc3n88PDw52dnQ0MDCBaY2NjfX19AwMDQ0NDXV1dSK aJiYmZmRkU7ZYtW+AzpqamcIDhMDs7O3t5eQUFBeHxeCqVGhkZ GRMTk5SUlJ6enp2dXVZWJpPJCgsLeTwel8vl8XhisVgqlSqVyu Hh4YGBAYVCUVZWVlVVVVVVpVAooGOLRCIcDufl5eXs7BwaGtre 3n758mUoZjjA0LdWVlb+n4CLi4vXA4aYIWCpVBobG+vi4gKxaW trGxoaQp51dXWNjY2NjY319PTgoML/Mjc3Nzc3NzExsbKycnZ29vHxWZ9D/v7+ISEhBAKByWRCKxaLxZWVlWq1GlpRY2NjdXU1vPGamhqor+n p6dHR0draWqg+SK9are7o6MjOzobSg9Nkbm4eFhY2OTl55cqVW 7durc+kmzdvrq6uIgQCAcye9b9IKpWWlpYqFIr6+vra2trS0lI mk+no6GhqagqHVltb28DAYMuWLWZmZoaGhoaGhgYGBqamptCrr f954HB6eXn5+Pg4OTk5OTm5urr6+fkFBgaGh4czmUwo14aGhuH h4b179+7evXtoaKivr6+zs1OhUMjlcrVa3dTUpFQq5+fnd+3aV VdXJ5VKFQqFUCjMz89XqVQqlQqmt5ubG5SbkZGRlpaWpqZmRET E9u3bb968CY16bW1tbW3t6tWrCIFAUFxcLJPJSkpKSkpK4M3Bu a2pqSkuLuZwOH5+fpA9Y2NjIyOj9Z4Ek3bLli1WVlbm5ubwATM zs/XatrCwsLa2hlXE2dnZ09MTjUaTyWQOh5OTk1NQUCCTyZqamoaH h8fGxoaHhwcHBzs6OtRqtVqtrqura25u7u3tnZmZmZuba25ubm pqKisrEwgE+fn5QqFQIBCkp6eLxWIGg+Hp6WlnZ2dpaamrq6uh oaGpqenk5FRQUHDu3Ll79+59++23UN4rKysIPp8PuS0pKYG2XF NTo1QqIeDc3FwsFmtpaWlqamppaamnp6enpwfv8r/rFtK7/kAzMzMzg4bs5uYWEBBAJpMjIiIYDEZMTAyXy+Xz+SUlJZWVlbW 1td3d3cPDwz09PWq1euvWrUNDQ1DbbW1tIyMjc3NzHR0d9fX1l ZWVRUVFfD6/sLBQJpOJxWKBQCCVSlksFgaDCQsLo9Pp/v7+0ES9vb0jIiJ27NgBfQvSe/v2bQS0ZZlMVlZWVlFRAdHCjsHn88lksq2tLTQeExOTDRs2wHQ1 NDSE1cLIyAha9KZNm2AIGxgYmJmZ2draOjo6Ojs7u7m5+fr6Bg UFhYWFEYnEyMjIuLi49PR0GAoymayurk6tVtfW1jY2Nvb19fX2 9g4NDTU2Nra2tg4MDOzYsaOvr6+mpqalpQWKsba2FsZvS0tLa2 trfX19UVERi8XKyMgoLi6Oi4tzc3Nzc3PD4XA4HK60tHR8fHxx cfGbb76BKYUoKyuTSqXl5eWwLatUqtra2qqqKqlUSqFQ7Ozs4K Bu3rwZRg7sUlDSJiYmMI309fU3bdoEv2Nqampra+vq6urp6enr 64vD4QgEAuxSNBqNzWZnZmbm5eVlZ2fDDisSiUpKShQKRUtLy+ DgoEKhqKurq6+vh8E7MjKiUqmam5vLysoKCwubm5vHxsYmJycn Jyd7enrq6+urq6tFIhGfz6+srJRKpVFRUfByAwMDMRgMnU7PyM hobW09evTolStXVldX/xOwXC5XqVRKpbK+vr6hoUGhUMTGxnp5eVlaWlpaWpqYmGzatGn Dhg36/zxQt4aGhlpaWlpaWvBGIOdWVlbQq/z8/DAYDJFIJJFIVCo1NjY2OjqaxWLFx8czmUw2m83j8TIyMpKSkoR CYWtra1tbW0VFBUyHkZGRkZGRnp6eurq6mpoatVqdk5OjVCq3b 99++PDhU6dOzczMQMfmcDhcLlepVDY1NWVkZJDJZAqFQiAQAgI CGAwGmUwOCwtLT09vbGw8cODA1atXEWVlZaWlpYAKVCpVU1OTX C7ncrl2dnawJJiammppacHOvGnTJj09PRg2W7ZsWR9CMK6gMwN CgDImkUiRkZEkEik8PDwqKio8PJxEIlEoFFgeY2Ji4uPj8/PzKysrS0tLYViUlZU1NjaOj4/39vbW1tZCeisqKvh8fk9Pz8GDB69cufL1119DwBKJJD09vaamZ mhoqLq6Oi4ujsFgJCYmUigUGo2Wk5OTmZmZmpoKDVKlUg0MDCC qq6vlcjmsynCQBAIBCoWC9mNpaWlgYKChobFx40YoXT09PQsLC 3t7+y1bthgYGKz/2tTUFHZjQHz+/v7BwcFUKhWPx/v7+8MoCgkJwWAwFAolMTGRSqUymcycnBxoRQkJCcnJyeXl5bW1 tePj48PDwwAMWltbIXUlJSVjY2MXL168c+fO8vLy/Px8X19fYWFhTk5OT0/P4OAgADgOhxMfHx8fHy8UCouLiwHzSSQSWGPy8vIQKpWqrKyst ra2trYWkBAOh9PR0YHtwszMDAYvnN7Nmzfr6urCgLGxsbG0tHR 0dHR0dLS2tjY3N/f29nZxcfH29g4MDPT29g4JCSESiUQiMSgoiE6nUygUHx8fPB7P ZDJpNBqR---NTS0sLMzIyIiJiUlMTORyuUKhcG5ubufOnQ0NDXK5vK2tra6uT iAQZGdnq9Xqw4cP37hx47vvvrtw4cL4+HhdXV1BQUFFRcXOnTu 7urpEIlF+fj6LxcrKysrLy+vs7IS/pKWlpbi4GParhoYGhFKprK2tra6uhr5PpVKtra1hKwR8Z2xsvG nTpk2bNsFbsLGx8fDwcHFx2bJlC3zA0tLSwsLCycnJ3d3dxcXF 09PT3d3dx8eHRqMlJCRER0dTKJTIyEgikQhDmE6nU6lUFosFm2 NsbCydTmexWAKBoKura/v27S0tLUA2dHd319TU8Hg8mUy2c+fOs2fPXr9+/dq1awsLC9De+Hx+e3v7rl27+vr6CgoK8vPzc3NzS0pKqqurh4e HlUplX19fT09PdXV1Y2OjSqVSKBSIqqqqlpYW6A2ZmZlOTk76+ vqAZiAk6MA6Ojqwe7i6urq5uVlbW8NktrCwAKjg7u7u4ODg7u7 u5eXl4uISHBwcFxfH4XDodHpkZCSNRoPtisPhJCcnp6Sk5OTkZ Gdnp6enR0ZGRkdHwxa9ffv2trY2WL86Ojra2tqKiorS0tLq6up Onjx55cqVpaWlEydO7Nmzp7m5GY797t27YXRJpdLi4uLKysqmp qatW7fu3r27ra1tYmJibGxsaGhIpVKJxWKhUIhQqVT19fVqtVo mk+HxeMCrFhYWFhYWNjY2FhYWQGJoa2sDAHR1dXVycjIzMzM2N rawsADo5+zsDGUcGBgYFBSERqOZTGZaWlpqaiqTyUxMTExMTEx ISMjMzOTz+Xl5eUBl8Hg8NpsdFxeXkZEhk8lqa2tbW1thRra3t/f19alUKti0t23bdubMmfPnzx89enT37t19fX0KhQKG2ZEjRyYm Jnp6ehobGyGQ/v7+qamp8fHxbdu27d69e35+fnJysqCgIC8vr6ioCNHc3KxUKhs bG3Nyctzd3a2srBwcHCDDELmenh5Eq6Ojo6en5+rq6uDgAIukg YGBtra2mZmZr69vYGBgYGAg0Dfh4eHJycksFisuLi45ORm6BYB t2OqKi4uLi4uzsrLi4+MzMzMlEgnMHqlUCg2lpaWlvb1dJpNlZ WXV19fv27fv3Llzp0+fnpubGxoaampqgkW4vb39xIkT09PTg4O DsIT39vZu3759cnJydHR0dnb2+PHj8/Pz1dXVaWlp8E8j6uvr29ralEolhUJxcnJyc3OztbW1sLDYtGmT mZkZHGZDQ0MgbgDK2trampmZAaEDRY7H44ODg4lEIhaLJRAIHA 4nKysrKSkpPj4+KysLttfy8vLS0lK5XF5fXw/dMS0tjc1mQ24B7olEooaGBkAslZWV0K76+vqOHj26vLz85ZdfT k9Pd3V1qVSqoqIiOAKLi4tffPHFxMTE8PBwd3f36Ojonj17tm3 btnfv3jNnzpw4caK1tRVIu+Li4o6ODoRKperq6uLz+UAsIpFI2 Jn19fW3bNliYWEBgAGSDF1qnccwMTFxcXHBYDDh4eH+/v5EIjE0NJTJZGZkZLBYrJiYmISEhJKSErlc/t8renV1tUQiycrK4nK5hYWFVVVVKpVKKpXm5+fDCiQSiWAby8v Lq6iomJ2dBaB36tSpsbGxhoYGWARVKtWhQ4fOnDlz5MiRqampb du29fX17dmzZ2pqaufOnceOHVtaWhoYGEhOTo6Pjy8uLu7q6jp 58iQCOlZkZKSnp2dQUJCXl5eZmdnmzZsBHsAWaWJioq+vr6OjA 8DI1NQUgIGNjU1QUBCZTMbj8SEhIbDWAL0Kq1VGRkZ5eblKpaq srFSpVEDHVFZW8vn8lJSUgoKC+vr60tJSiUTC5/PZbLZKpSouLubxeNnZ2TBd2traFhYWbty4sbKycvTo0Z6eHsDJ FRUVra2tZ8+eXVpampubm5mZmZycHBkZmZ2d3b1796FDhxYXF0 +cOCESifz8/EJDQ8vKyo4cOXLhwgVEZ2enQCDw9/f38/MLCQkxMjLS19ffuHHj559/bm5uDqcU2hWAXh0dHWdnZ0dHRzs7u6CgICqVSqFQYFWOioqKjo 5OTU2Nj4+nUCjp6ekSiUShUEil0vr6+ubmZihdkUgEwZSXl+fl 5fF4vJSUlIyMDECmubm5SUlJRUVFOTk5paWlra2tVVVVR48evX 79+uHDhxsaGoAnV6lU09PTV69ePXv27KFDh2ZmZoaGhkZHR48e Pbpnz54jR46cOnVqcnISVo7s7GyxWNzd3X3q1ClEY2Mjl8tFoV BoNNrLywuyqqGhoaWlBZ0JVg5YnmH38vb2Bp6VQCCQyWQgomCX SEhIyMrKioiIoFKpPB4P2FaVSgUkBqQ6Ozuby+VmZmZmZmYmJS UlJibGxcXl5uaKxeLMzMyMjAyAu3w+HyARi8VKTEzs7++HoQVY vbe3d2Fh4dq1a6dOnTp8+DC07pmZmcOHD8/MzFy4cGFtbW1ubq6srKyoqAio9c7OztnZWYRcLk9MTAwNDcVgM FZWVkC4ampqriNbQAuwLevo6Li6ugL/hkajaTRaaGgoCoWCXSI0NBS0gvDw8IiIiOzsbDiEwGkrFIrKys r8/PyEhISUlBQYVHFxcfHx8SwWKy8vLzMzMysrKz8/v7S0NDc3VyKRDAwM9PX1ZWdne3p6EggEsVgMCKepqWnnzp0XLl xYWlo6derUvn37Jicnt23btn///r179x4/fvzevXtv3749f/68QqEAUaGkpESpVHZ0dCAkEkl0dHR4eDgSiQSGEWoYABD8Dhxg AIAeHh6Ojo6+vr4UCiUiIgKNRgcHB8MiRSKR2Gx2TExMWFhYVF RUcnIyn8+Xy+XQUeHocjgcSCmDwYiNjWUymSwWKz09PSUlBRbg 0tJSSAswr62trUVFRS4uLtra2igUisvl1tbWDgwMzMzMfPnllw sLC2fOnIEhND09PTMzMzs7u7q6+ubNm0+fPt2+fVupVKanp+fn 55eVlTU0NHR3dyP4fH5MTAyRSITpamxsvHnzZj09PQMDA8AJ6x BfX1/f2tra09PT0tIShULFxcWRyeTg4OCQkBAajUYgEKCkKRQKBoOJi oqCvMH4FQqFXC43JiYmNjYWPhMXF8dkMikUCovFgsLmcDgCgaC 6urqioqKqqgp4j4qKCh6PB2DG2NgYjUbX1NRMTk5OTU0dP3785 MmTCwsLO3bsGBwc3LNnz+zs7MWLF1++fPnXX399+PDh5cuXDQ0 NwOynpqby+fzy8nIEj8djsVjA49jY2MChBQoSwK2WlpaGhoaxs TEwrMAekcnkpKQkWI9xOFx4eDiRSAwJCYmOjiaTyUFBQZGRkRw OJy0tDc4km82m0+l0Op1Go9FoNDjkJBIpIiIiISEBKiI3NxfW5 qqqKrVaPTk5OTExUVZWlpiYGBkZ6ezsrKmpaWdnJ5PJJiYmdu/effLkyaWlpb17905NTfX29o6Pj585c+bZs2efPn36+++/X758+ebNm4aGBvgJYfMTi8UIPp+fnp7u5+cHLDkQzvA6ra2tjY yMNDU19fT0LC0tQQ2DmJlMZlxcHFAZeDweAg4NDQX0C1QDwLTU 1NS0tLSoqCg6nc5gMOCTNBoNACObzU5MTESj0TDPALjW1dX19/fPzMxMTU1JpVLAmH5+fmZmZt7e3mVlZaOjo3v37j137tzZs2d3 7tw5Ojo6ODg4Pz///ffff/r06dOnT3/++eebN29++eUXhUIRGBgIRD+ZTI6OjkYApHR3dwfoC9sFaCKmp qYbNmzQ0tKCVIMgZGVl5e/vDxCHQCCEh4fjcDgymUwgEKKioiIiIkJDQwHik8lkBoOxjhzIZ DIOh8NgMAQCAYlEYrFYDodTVFSUmZkZHR1NpVJxOBxUXVtb2/DwMEACEO7IZDIWiw0IC---mQ0NDePj44cOHbp48eKRI0cASIyOjl66dOnly5e///77u3fvPn369Pbt27t370okEhQK5ePj4+fnRyKR6HQ6QqFQpKen g8Crp6dnZmZmY2NjaGiora0N5xnAEKzWtra2dnZ2WCw2IiICBE 4CgbCeZzKZjMFgAgICQkJCSCQSxE+n0wH3o9FoHx8fIEMCAwPT 0tIaGhp6e3tBoIPulZ+f39DQ0NTUNDAw0NPTU1NTw+fzmUwmnU 6Pjo6OjY2VSqVQ6sePH//iiy/m5+eHhoZaWlqOHTv266+/vn379o8//nj9+vXHjx+fP3++traWkpLi6+vr5eXl4eERHByMx+MRcrk8Pj4 ecIKNjQ0gBwMDAxD+YAjDZAJqzsHBAZJJIpGIRGJYWBjwg6D9+ fv7BwUFwXymUqnwf1EoVEhISFBQkLe3t5eXFwaDSU5OhlM6OTl ZX19fUlKSlJSUkZEBgKm8vBw0NEBLDAaDTqfHxsay2ey2tratW 7fCvN27d++2bdtUKtW+fftWVlZ+++23Dx8+vH///pd/nhMnTsTExHh6eiKRyICAAE9PTwwGg1AqlREREUBuODo62tvbA9 UMJDukWktLy8jIyMHBAcQbEonEYDCAqcLhcH5+fv7+/j4+PsDsoNFomOooFCogIACLxWIwmODgYE9PT1dXVy8vr8jIyOr q6oMHDx44cGDHjh1NTU3l5eX5+fnl5eUDAwMNDQ05OTlYLDY+P l4mk+Xl5bHZ7OTk5OjoaIlEsnXr1uHh4bm5ubm5uYmJCZVKpVa rv/76659//hnS++nTJzi9Dx486OjowOFwrq6uAQEBoE4EBgYiKisr0Wi0sbG xjY2NnZ0dRAsyCjwAJKytrUEr8fDwoNFoDAZjnb6BZmZnZwfqf nBwMBqNDgwMhO0tICAAXpO9vb23tzedTi8pKZmcnPziiy9AW1G pVMCH9/b29vX1NTc3C4VCGo3GZDJ5PF5OTg6bzY6NjU1KSuro6BgZGRkf H9+5c+f4+HhPT49MJjt48OC333774sWLjx8/vnv37tWrV7/++uv9+/evXLnC5XJhIwwODmYwGFCAiLy8PEdHxy1btgCPsa5cW1lZQffS 0dExNjZ2dHR0cnJydHREIpERERERERF4PB6PxyORSFCSLC0tgZ qFhEPkQUFBrq6uW7Zssba2dnd3p1KpMplscHBwenp6+/btQ0ND7e3t1dXVDQ0NbW1tQMcAIwP7I3D0gBNLSkoGBwe3bt06 OTnZ39/f0tICQuny8vK9e/d+//33v/76648//nj16tXTp0/v378/Pj6Ow+GsrKzAQ5KUlMRmszEYDILD4QAGcnBwMDY2Xj+x9vb29v b2ACTMzMycnZ1dXV1dXV2RSCSRSCQQCEFBQYGBge7u7jDP7O3t kUgkEon09vZeF36dnJyA0PTw8KBQKHl5eV1dXWNjY4ODg52dnV 1dXUqlsrS0FFBUa2vrrl27jh8/vmvXrv379wMkmJqa6u/vb2hoaGlpaWlpGRkZ6e/vb2pqAsvHkSNHLl++/ODBg3fv3r179+7Dhw/Pnj37/vvvV1ZWBAKBk5OTubk5TI2MjAypVMpkMhE0Gm1dktfS0gJmw8T ExN7e3t3dHdCSnZ2dq6vruh8lJCQkODjY29sb1kyAzba2tm5ub sB4ubu7QzuwtrY2NjZ2cnKi0Wh5eXl1dXWDg4ODg4O9vb0tLS0 QbXl5OYAE8GmcPXv22LFjJ06cOHXq1LFjxw4ePLhr167+/n54KS0tLTU1NSBcDwwMHDly5Pz58z/88MObN28+fvz4xx9/vHjx4rvvvpuZmQkKCgIVnkKhJCQk8Hg8pVKZl5eH8Pb2hpEDK7 S+vr62tjaI90gk0tzc3MzMbF3XRaPRfn5+0I2Au4SuDmsJ8JVu bm52dnagoQJDQKVShUIhMA0dHR2NjY1dXV3Nzc0ikaisrEytVn d2do6Ojp4/f35lZeXrr79eWVm5fPny+fPnFxcX5+bmtm/f3tTUBDMMwHNRUZFKpZqamoLXNzU1dfny5WfPnv36668//fTTzZs3i4qKoOPa2NjQaLSMjAw+n69UKisqKhBubm6wUQILq6e nB7KghYUFnMng4GAsFotCoVAoFAaDgVkKQpmzszNsI6BRwNQxN TUFX4uhoaG/vz+Hw4EBAwpYc3OzWq2urq4GZquurg7k0kOHDl2+fPnmzZtXrl y5dOnS4uLi7OwscHGNjY2lpaUqlaqgoIDP52dlZQECg4nN4/GIRCJ0uNOnT//000+7du2ysLCANuTs7Ay4bd0ThHB3d1/fNNa3aACJ8AeCg4MJBAJkNSgoCFZL2B+QSKSbm5uTk5OdnZ2Dg wPQ8To6OsBjotHouLg4yAZo66B9ARiSSCSVlZVdXV2dnZ2wSFy 8ePHixYtLS0tHjx6dnZ2dmJjo6+tbl/wBYKSmphYVFanValCIpFIp6MN4PD4sLEwikZw+fTohIQEOqaOj o6urK5VKzczMLC0tra2tbWtrQ7i4uAD5/N87hr6+PggrNjY2ISEhVCoVi8UC/+r3zwN17uHhAePK3Nwc7A/W1tYeHh4kEiklJUUgEIBkBSS4XC6XyWQCgUAgEMhkMqVS2dnZ2 dHRsWvXrtOnT1++fPns2bMnTpyYm5ubnJwEghpEgzV32kUAABh FSURBVIyMjLi4uISEhIKCgrGxMZjezc3N8NeWlpYKBILU1FQ2m y2VSqF9uLu7+/n5gR6Qk5NTUVFRV1fX2dmJsLW1BS8D0BqACrW1tTds2KCjo2Nl ZYVCoQAVoVAoCBsC9vDwgGNsampqbm4OJiVvb28ikchgMICyKi srA0EDLIxSqbSoqCg3N7ewsFCpVIIg0N3dPT8//+WXX547d+7kyZOzs7Ojo6Otra2FhYXZ2dl8Pj8tLY1Go0VGRqa npzc3N58/f/78+fMnT5786quvbt68uXfv3h07duzevXtkZEQmk6HRaFNTUzs7 O1jaAbdBBwHvEwIQL2wX61SzpqYmAoHQ0tKysLAAW5GHhwecZ1 9fX4gTlFRguaysrNzd3bFYLJPJTE1NBa5DKpUC5wpqe3FxMfgU cnNzi4uLlUpleXl5Y2Pjjh07Tp48efTo0YMHD87MzPT398tkMm B/YmNjY2JiAH6w2Wy1Wn3s2LGvvvrq2LFjly9fvn///m+//fb06dOLFy+eOHFiaWlpeHiYSCQCkQokTHBwMJPJLC4ubmxsbGx sbG9vR4DRal3vBX5nw4YNn3/+ua6urqWlpYuLi6OjI+yVSCQS/nNdkdi4caOpqSkOh4uIiOBwOBkZGTweD9R9UD0UCkVxcbFEIhG JRLA5AU0NDouOjo65ubnjx49PT0/v2LGjt7dXIpEkJSUBzAKAhcfjo6Ki8vPz+/v7b968efr06erq6pmZmV9++eXt27fPnj27d+/e4uLizZs3t2/fHhQUFBQUBKOISqX6+/sz---JRNLQ0ADDHAE2HFBM9PX1tbS0Nm7cuHHjRpC5bW1tvby8oDPB1 AGAARsoHHUnJyfQ/sDLJxKJCgoKoFeBNCmRSCCxaWlpYHYAe4ZCoRgbG5ufn5+dnQW StaSkZD2leDwejUYD6c1isVpaWg4cOPDw4cPFxUU2my0SiS5du vT48eOHDx8+fvx4eXn56tWrKpXK3d09IiKCRCKlpaVRqVQkEhk VFSUWi8GY2t7ejgA2BwLW09PbvHmzpqYmOAgNDAxsbW1h2YCNw sHBAcYSkEFAjwQEBAgEgsLCwqKiIshbXl6eRCJRq9U1NTVlZWU lJSXA0cF+B8EXFBS0tbXBRjU1NQUKYGxsLCCwkJAQ8GCiUCgGg yEUCnfs2HHv3r0XL16cOnUqJycHh8M1NTWtra3dvn37zJkzCws LMzMzVCqVQCCwWCw6nZ6Tk0Oj0ZBIJPxxlUrV2tra09ODgHoGr xF4UzZv3rxhwwawMIBPw9fX193dHYfDOTg4+Pv7e3t7W1lZubq 6Ak4mk8lgBIWeBEmuqKgAaau0tFQkEuXm5gJxB2AgIyNDrVbv3 bv3xIkTs7Ozg4ODpaWlQJIB0oLj4+HhQafTORxObm7u3r17f/75548fPy4vLxcXF/v5+ZHJ5OPHj585cwZYHvA7gP4K4isWi3V2dmYwGGKxuKqqqrOz s6+v7z8BA60D/PvGjRs3bNhgaGhoZWXl4+Pj7+8PiAeLxdrb2wNjAtAH9FQSiZS dnS2VSmUyGRzUgoKCqqoqkPPAAgmIB4RCNptdUFDQ29s7Ojq6d etWuVwOAmpaWhrYBaytrR0dHdFoNJFIjIqKSkpKkslk4+PjDx8 +fPPmzdLSkkKhYLFYPj4+LS0tZ86c6enp4XA4wcHBHA4nLy+PQ qGAto5CoZycnOLi4kpKSqqqqtrb23t6ev5v09LW1kYgEAgEAox dACf8/PwCAgJQKJSfnx8Wi7WzswsJCQEVKiAgADxYJBIpKysL6N/8/PysrCyhUAhEdFFRUUpKSlxcHDD1TCYzPj6ew+EUFxcLBAI+n5+ RkSEUCsETlp+fTyQSYapDMQMCZbFYfD5/cHDw0qVLjx49unnzZmtra0ZGRnBwcHl5eV9fX2RkJCiY2dnZwH tnZGQUFBT4+vo6OjqyWCxwg3V2dvb09CBA6dXT04NRhEAgQFWB fzggICAwMBCHw8GCaW9vj8fjYa/28/Ozs7MDcTQ9Pf2/HdcymayioqKgoCA5ORloSiKRCMo4OGVBTMjPzy8sLCwvLy8rKx MKhUlJScD+uLq64nC4uLg4WDY---NTUlJqamoGBwdPnjy5uro6OTkJBtSsrCwSiQRLBJlMhp0ZFhWx WOzr6+vi4pKYmFhdXQ1Gzq6uLgQ42bW0tDZs2PDZZ59paGgAHQ 2+9cDAwICAgNDQUOClnJycCAQCOAjB1e/r60sgEBITE5OSklJSUrKysiDmnJyc2NjYsLAwNBqNRqNDQkLCw sKAheZyuaCqpqeng3k5PT0d/P8pKSmhoaFhYWHZ2dmpqak0Gg2abWJiolAoHBsb++qrrx49enT x4sVjx47t2LGDTCYDgAVUlJ2dDbIz4GcQj5hMpkKhaGtrA98xA lQFDQ2Nzz//XFNTE7g7Ozu79SYJ/AgWiw0JCXFzcwsNDfXx8cFisbCpgqU7MjKSTqeD2J+SkpKcnBw ZGQmiMVAf8EOnp6fz+Xwul+vo6AgMfkREBIgeeDw+OjqaSCTGx MQMDg7W1NRkZWVxOBwmk+nr60skEtva2paXl1+8ePH8+fPbt29/8803CoUChE7gVcPDw8VicV1dHZfLLSgoKC4uxmKxXl5eJBKpoq ICOlZraysCFkkNDQ0NDQ0gpS0tLdcFJAwGExgYCAGjUCgPDw/4Hci2l5fX+s8NPBuHwwHdCFi+sLAwoDXBXymTyWpqalQqVX5+P h6P9/Hx8fX1BcIASiAuLm5wcPDEiRM1NTVVVVVNTU0gxw0ODn7//fe//fbb27dvnz9//vz584sXL2KxWAQCAZuSmZkZhUKRSCStra3QR4qKinA4nIeHR0h ISGlpaXt7e2dn538yDH9GS0sLvN3QgWEa4XA4cPKtE3HAVEFJg/SKxWKjoqKoVGpCQgKXy4U+HB8fz2AwgJGOiYkpLCxsbGzs7e2t qqoSi8UFBQVRUVFwdQcu9oDTRyQSKZVKuVy+b9++y5cvz8/PLy4uPn/+/P379+/evXvx4sWrV69+/vnnX375ZXBw0MzMTENDA4QhMzOz8PBwkUjU2NiYn5/P5XKlUimBQICLQyUlJYCoGxoaENCfAeiAxu3m5gZ+biQSCZgBj 8eD3xx2aSKRiEKhPD09Q0NDIyIiwDUa/c/DZDIjIyMjIiLIZDL0s7q6uo6Ojvb29qampuLiYnDuEAiE5OTk1 NRUOp0eExMDRqbY2Njc3NzOzs7bt28/fvx4bW3t0aNHz58/f/bs2dOnT588efLkyZPHjx8/ePAgNTUVFluYoObm5kFBQXw+v62tTSKR5OXl1dbWgjPM398/NTUVAm5ubkbARmlkZGRubg5GM0ALvr6+YF1HoVAEAgGac0hISE BAADgZfXx8QDQB12hcXFxkZCQUPyAV0NPAEV1TU1NUVJSVlQUf gz+YmJiYnZ1dVFTU3NycmpoKb00qlba0tMzPzy8vL9+/fx8Y5qdPn/7لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است +vr4MBgOMX83NzQjgYkFJs7e3d3NzQyKRoE3AKALhBzKMwWCgS/n6+qJQKNDEyGQyiURa5+VDQ0OBmieTyUwmMyEhITU1df0uWHZ2 dk5OTnp6enJyMoVC4fF40H5HR0dZLBaJRAJfS1dX14kTJx4/fvzkyZOffvrpp59+evjw4f379+/evbu2tlZeXg5ecJig5ubmwKiy2eze3l6pVJqbm6tSqSIiIjAYD OxkcGuipaUFAZSlvb09sDbA1EElYDAYHA6HRqMJBAIajfb09Aw JCUEikcHBwdDPaDQahAqnkUQirQcfGRmZlJQE979ycnJ4PB54Z 0E9YzKZXC4XGHahUNjb2zs9Pd3e3u7q6kqn08ViMRiwHj169MM PP9y/f//OnTsPHjy4d+/e2trazp07/f39gaWBRmtgYODp6Wlvbx8ZGTkwMFBXV5ebm9vY2EgikWCPoFA oQqGwsrKysbERAfw7sLBwekFGCAoKAmgWEhICSgow2oC/4AOhoaFEIhEu0lEolKioqHXvLJPJTElJyczMBA0xOTmZzWaz2W xwbtTX11dVVWVlZUVHR4tEoqampj179pw9e7a8vBxsv0Kh8Pjx 4w8fPrx9+/bdu3fhOt3du3ePHTtGp9PBEwe8Bez/3t7ezs7OOBwO7rDl5OQ0NzczGAzwtRKJxKysLDANI8AdCtcD4X pcQECAn58fGo3G4/FQn6CDeXp6Aq2FRCLheMPNQYDaNBotOjo6JiYGfKQREREwnCMj IyMjI+Pj48G2MjAwsH///qWlpbNnz1ZXVycmJiYnJ1dWVu7Zs+f06dNffvllWFgYHLnl5eU ff/zx1q1bt2/fhgtm+/fvT01NNTMz09HRgRt+W7ZsAYTn5eXl7e2NQqEqKyuHh4eFQmFt bW1KSgosxRgMhs1mV1ZW/oe1BKM+cFRIJBLsg3BtCq57AgsN7yIgIMDFxQWFQoECChIhg8F Yb9FMJjM6OjouLg52r6KiIqlUCkN1cnLy5MmTly9fvnPnzurq6 v79+0E3FAqF7e3thw8fXlxcjIuLy8rKmpiYgBuiX/3zHDhwIDMz08LCwszMTEtLy9nZGXytYJpzdHSEHPB4vK1bt6pU qqqqqtzcXBQK5e/vD0pVZWWlTCZDeHl5QXphAQBjNwhioaGhYOkG/xZEi0ajHRwcUCgUnFgIGGwbECpAH7haxuVywQU8Ojo6MTFx6NC hK1eugGz99u3bJ0+ejI2NJSUlUanU/Pz8wcHBAwcOREdHCwSCubm5K1eugG1lYWHhwIEDRCIRyDO4kuD h4QHQBZCPubm5n58fDodjsVjDw8NgLi8oKAgMDESj0XDbTSqVi kQiBAB6GLwgdgLPEBYWtt6EgoKCPD09ATnBh7FYLJlMJpPJRCI RVou4uLiYmBhwPgPWS09PT0tLk0gkSqUS6PJDhw4tLS3du3fvl 19+ef369adPn3777beZmRmRSMTlcktLSw8ePDg2NrZz587FxcW lpaWLFy+eO3dOpVK5uLhoaWmZ/PNoa2t7eHj4+/t7eHgActDS0nJzcwNupKmpaWpqqqmpSSwWEwgEb29vHA4H7zQ7 OxuxHi1coQJqEroRRAsSISCkgIAAJBLp6+sLNofw8HDYOqKioi DauLg4FovFZrPh5iDAA5FIVFtbOzQ0NDs7e+7cudu3bz98+PD3 33///fff37x5s7q6evDgwW3bto2NjYEx59ChQ+fOnbt06dKuXbt4PJ6 bmxvsv4DbTU1NN2/e7O/vTyKRAgMDQc3W1tZ2cHAIDw9PSUmpqKjYu3dvd3d3SUkJnU6Hn xbmAofDQUAZQzcC5RqPx4MHCValsLAw0LKhpOG9hIaGgvAPqzK 06Ojo6ISEhKR/HuD0OBxOenq6QCBQqVSjo6PHjx+/du3anTt3nj179ubNm1evXt27d+/ChQsLCwuLi4sXLlzYv3//4uLiwsJCV1dXcnKyra3tZ599Bsvvpk2bjI2NraysdHV1MRgMg8 EAYQBkA3NzcwwGk52dLRQKJyYmxsfHFQpFcnIyOAzBwhwTE4OA AADBAQaEowvXQwAABAcHQzODsba+isCH4QXRaLSoqKj4+Pj1gM FQyOVy09LS0tLSCgoKGhsbd+7c+eWXX66srPz000+//fbbL7/88v3333/11Vdnz549e/bs4cOHDx06dODAAbVajcfjwSsGfBNcXQXzurGxMQ6Ho9PpQUFB bm5ukGRDQ0MfH5+8vDyRSNTe3j4zM1NfX5+dnQ2FCVZ1KpWKgM Ri/nlwONz66QVnEWQYmhk0Lbi4DrYNCBiSHBERER0dDZOGzWanpKS kp6fn5OTAjgHWy5aWlunp6aWlpdXV1R9++OH777+/ffv2+fPn9+/ff/jw4fn5+enpabFYHBgYqK+v//nnn3/++edAS6yPXLicu77GBwYGOjk5AfHq6OiYnp4Opjswu4hEIiwW6 +fnx2azw8LC8Hg8AnKLwWCwWOz6DV6wjAIAIBAIgYGBSCQShUI FBwfjcDg44RgMBkYxFDZUBNyNTUhIgJMMGyUcHg6Hw+PxwNW9b 9++06dPلینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است IQUNDA7S+jRs3mpiY2NraUqnU6Oho2OQ9PT2BeLW0tIRFraKiY mRkpKOjo6ysjMlkBgcHJyYmgmyCACEfogVXDlwShM2BQqHg8Xh fX18wV8JFlbCwsPDwcAAJEDB8UwEUBZ1OXz/PEHNmZiZ0bPhehZKSks7OzgMHDpw7d+7UqVPz8/N79uzp7e0VCARhYWE6OjoIBAKUAOCb1qt606ZNmpqapqamNjY2 0dHRbDabQqFER0ejUCgQBkxMTLBYLJfLLSoq6urqGhgYUCqVGR kZOBwuJiYGHEYIaEsQM9QzoB/4uSkUChaLBUUfdkwKhQL9GUgZCBhaOjwUCgWqA65BZ2Rk5OTkZ GVlwV6dlpaWnZ0tl8uHhob27ds3PT3d3Nyck5ODRqONjIwA30J ugYQB4mnjxo3Qt8D1amRkxGQygdCKjY0lk8lubm6amppGRkYhI SFJSUn5+fnt7e2jo6P19fV8Ph8cc4DtEQQCAdgMwEZghIV1gka jgQsO/MIBAQEwjQgEAuAh8FdCztfREtw9g2xHRkYy---g+HJycnJzc7Ozs3k8nkQiAW9SbGysv7+/qakphKehobFhwwawOfr5+QHYjI6OViqVMzMzR48eXVhY2Lp1q1 QqBSYMNvbY2Fg8Hg9WIxQKlZKSwuFwRkZGJiYmtm7dWl1dzWKx aDQaSNwIoCyAxADXJKyKAP2gpOFyN1xiB2z8vwOGDre+q8B8hl tKoMGLxWIOhwP30/z9/cGSCWy7qanpxo0bDQ0NXVxcuFxue3v77OzsgQMHvvjii4WFhUu XLv3لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است iUSCnxwBP/16iyYSiesBw1gCchyaFsAJOPZQyVDeEFv4Pw+cEQCMAPTlcnlH R0dlZWVeXl5ycjKBQICOCHAaKB64OQYu4F27du3cufPw4cNLS0 u3bt26e/fukydPIOYXL168fv36/fv3L1++vHPnztDQkEAgYDKZAQEBcI8qKioqODi4vr5+bm5uenp 6bGwMVIjw8PDQ0ND/NC3I2H9PVAA9JBIpNDQUDDvQomDTgATCpg3P+guC+MG0C7da5H I5cGhdXV1wQ7ijo6OhoQHc3nK5vLS0tK6urq+vb2hoqL+/v729fR1UXb9+/c6dO48ePXry5Mnz589fv379+vVryPOHDx9+//33R48e7du3TywWE4lEuCQOIQiFwgMHDoB3XCaTwbJMIBAQ0Kv+ O2kRERFMJhN4Obi3ERISAmhx/ety1nO7HnN0dDSoftAC4EISQPmWlpa+vj7wlG3btq27uxv8hXB XG76apLOzs7OzE76LpKura/fu3QsLC+fPn7927dq9e/cePXq0bih8+fLlhw8fwJX1/v37P//888mTJ8ePH5dKpZ6eni4uLlgslsFgJCQkTE1NgT1RqVSCD5JMJ iNgAkPMUIRwNw44RziZUAIwjf53tHB3FRRd+JdAE62qqmptbYX L/SMjI1u3boXrVA0NDQUFBUCXw+X0ioqKyspKuNhUX18/ODh48ODBCxcuwCX2Bw8e/M///M/jx49fvXr1/v37jx8//v---3/99deff/75r3/968OHD+/evfv111+PHTvGYDAAuqampsbExIBxfnBwsKmpic1mw4qBwP3zQ MBkMnk9YJjG8G7g9UDOKRQKfGMQTC9AvywWKzk5OTMzE64iwXX vycnJsbGx7du3j42Nbdu2bWhoCCz9LBaLx+PBtfSysjL47g74x p+BgYE9e/acPHny0qVLV65cuXbt2t27d3/++efHjx+/fv0a3Gd///33v//97z/+ed6+ffvx48fHjx/39PTAjgQsGujmQ0NDzc3NMJwIBAJi3fy7nmFoWhAwnU4HcSA8P JxKpcLvREZGRkVFMRgMsIknJyenpaWJRKLi4uKqqqqOjg4wCE5 PT0Pb2LNnT19fX0dHR3d3Nwj8YBMuKyuD+SwWi+HbSdrb28fGx vbv33/69OmLFy/euHHjzp07P/7444MHD54+ffr27dv379+/ffv2zz///Pe///3XX3/9/ffff//997/+9a937959/Pjxm2++SUhIgO8u4fF4fD4fvB/Nzc0ymQwMhP8H5y+znEOvZ+oAAAAASUVORK5CYII=لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

fahime65
09-26-2011, 21:00
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!


عاری از عاطفه ها...


تهی از موج و سراب...


دورتر از رفقا...


خالی از هرچه فراق!!


من نه عاشق هستم ؛


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...


من دلم تنگ خودم گشته و بس...

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

fahime65
09-26-2011, 21:08
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

در این شهر غربت کسی آشنا نیست



کسی با دل بیدلم همنوا نیست



در لحظه های غم انگیز بودن



کسی از نبودم به غم مبتلا نیست



من از سال ها پیش مردم ولی تو...



گذر بر سر قبر این بینوا نیست...

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است Bc2X6AAAgAElEQVR4nGV8Z1yTd/d3WhFlb5C9N2EnZBBCFoGEHUhYYQRISAKBhJUACTPsPRUEXIAI rjpQtC4cpU4otVpr9W/V1tGqdbZ3e3+eF+cuz/08/+uVtVE51zm/c853/ILgcrlZWVk8Hi8/P7+goEAkEkkkkpKSkuLiYrlcLpfLy8rK5HJ5VVVVdXV1XV1dbW 1tc3Nza2urWq2urKxksVgBAQFubm4WFhZ2dnZOTk729vY2NjY2 Nja2/zweHh4+Pj7u7u4eHh5BQUEYDAaNRiORSC8vLy8vr4CAAAwGg8f jCQRCWFhYWFgYmUyOiopKSEhgs9np6el5eXmFhYWFhYVCoVAul 3d3dw8MDPT29o6MjOzevbu3t3dqamplZeXatWvfffcd/OKbb75ZXV1dXl6+8c9z69at69evr62tIdhsdmpqakZGRlZWVk5 OTl5enkAgEIlEYrG4qKhILBYXFhaWlpZWVlZC2EqlUqlUSqVSL pdLJpMdHBx0dXX19fVNTEwMDQ11dHQ2bdq0efNmfX19Y2NjU1N Te3t7V1dXd3d3JycnZ2dnb29vPz8/JBLp5+cXHBwcGhpKpVKpVCqRSMThcFgsFgKOiYmBUAsKCoRCoU gkUigUtbW1TU1NarW6q6trZGSkt7e3pqYG3v65c+dWVlauX7++ vLz87bffXr9+/fr165cvX7527dqNGzeuX79+69atr7/+enl5GZGSkpKWlpaZmZmdnZ2bm7ueZ3ijkHCZTAbRyuVyhUJRW FiYmJiIQqGsra03bdqkoaFhYGBgYmJiYGCgq6urp6dnZGRkZmZ maWlpY2NjbW0Neba2trazs3N2dnZ3d4dsI5HIoKAgLBYbGhoKQ cLb53K5AoGgvLy8vr6+tbW1vb29vb29u7sbftHb29vf39/T09PS0tLQ0CCTyaRS6fbt28+dO7e2tnbjxo1vvvnm2rVrKysrV 69eXVlZuXXr1tWrV2/evHnjxo2vv/4aAbmFkhYIBEKhsLCwUCKRFBUVSSSS0tLSioqK8vLy6urqmpoa mUzG5XIjIiI8PDxMTU319PR0dHQgvbq6ujo6OpBtXV3dzZs3a2 trw/8yMjIyNDQ0MjIyNTW1sLCwsrKytbW1t7d3dnb28PDw9PT09PT0 9vYOCAhAo9Hh4eF0Oj0pKSknJ0cikVRXVzc3N3d3d09OTu7evX tycnJwcLCrq6utrU2tVjc0NLS2ttbW1qrV6l27dl25cuXKlSs3 btz49ttvV1dXr1+/vrq6ura2dv369Rs3bqyurq6srPwnYMjtfwcskUikUilUslwuh2 gzMjIwGIyjo6Ourq6mpqauri4Eo6Ojo6Ojs3nz5s2bN8OvdXV1 DQ0Nzc3NTU1NjYyMjIyMjI2NTUxMTExMzM3NraysoAqsra0dHB xcXFw8PDy8vb2RSCQGg6FSqYmJiVB3AoGgoqKioaGhq6tr27Zt o6Oj/f39vb293d3dbW1tzc3NbW1tjY2NTU1NPT09Y2NjExMTi4uLq6u rN2/eXF5evnbt2tra2srKChzjmzdvIv6/jgXRFhcXl5aWlpeXV1ZWKhSKmpoahUKRmZkZFhZmb29vbGwMiT UyMoKjC/nU1NTcuHGjtra2iYmJpaWllZWVlZUVxGlubr7ln8fGxsbR0dHH x8fHx8fLy8vT09PHx2e9tkkkEpPJTE5O5nA4qamp+fn5crm8pa WlsbFxYGBg69atvb29ra2tNTU1UH0qlaqzs7OpqUkikeTm5mZm ZtbV1Z09e/bbb79dWVlZXl6+fv06BAxVjcjNzeXz+SKRCGq4pKREJpOtdymF QlFdXV1dXc3n88PDw52dnQ0MDCBaY2NjfX19AwMDQ0NDXV1dSK aJiYmZmRkU7ZYtW+AzpqamcIDhMDs7O3t5eQUFBeHxeCqVGhkZ GRMTk5SUlJ6enp2dXVZWJpPJCgsLeTwel8vl8XhisVgqlSqVyu Hh4YGBAYVCUVZWVlVVVVVVpVAooGOLRCIcDufl5eXs7BwaGtre 3n758mUoZjjA0LdWVlb+n4CLi4vXA4aYIWCpVBobG+vi4gKxaW trGxoaQp51dXWNjY2NjY319PTgoML/Mjc3Nzc3NzExsbKycnZ29vHxWZ9D/v7+ISEhBAKByWRCKxaLxZWVlWq1GlpRY2NjdXU1vPGamhqor+n p6dHR0draWqg+SK9are7o6MjOzobSg9Nkbm4eFhY2OTl55cqVW 7durc+kmzdvrq6uIgQCAcye9b9IKpWWlpYqFIr6+vra2trS0lI mk+no6GhqagqHVltb28DAYMuWLWZmZoaGhoaGhgYGBqamptCrr f954HB6eXn5+Pg4OTk5OTm5urr6+fkFBgaGh4czmUwo14aGhuH h4b179+7evXtoaKivr6+zs1OhUMjlcrVa3dTUpFQq5+fnd+3aV VdXJ5VKFQqFUCjMz89XqVQqlQqmt5ubG5SbkZGRlpaWpqZmRET E9u3bb968CY16bW1tbW3t6tWrCIFAUFxcLJPJSkpKSkpK4M3Bu a2pqSkuLuZwOH5+fpA9Y2NjIyOj9Z4Ek3bLli1WVlbm5ubwATM zs/XatrCwsLa2hlXE2dnZ09MTjUaTyWQOh5OTk1NQUCCTyZqamoaH h8fGxoaHhwcHBzs6OtRqtVqtrqura25u7u3tnZmZmZuba25ubm pqKisrEwgE+fn5QqFQIBCkp6eLxWIGg+Hp6WlnZ2dpaamrq6uh oaGpqenk5FRQUHDu3Ll79+59++23UN4rKysIPp8PuS0pKYG2XF NTo1QqIeDc3FwsFmtpaWlqamppaamnp6enpwfv8r/rFtK7/kAzMzMzg4bs5uYWEBBAJpMjIiIYDEZMTAyXy+Xz+SUlJZWVlbW 1td3d3cPDwz09PWq1euvWrUNDQ1DbbW1tIyMjc3NzHR0d9fX1l ZWVRUVFfD6/sLBQJpOJxWKBQCCVSlksFgaDCQsLo9Pp/v7+0ES9vb0jIiJ27NgBfQvSe/v2bQS0ZZlMVlZWVlFRAdHCjsHn88lksq2tLTQeExOTDRs2wHQ1 NDSE1cLIyAha9KZNm2AIGxgYmJmZ2draOjo6Ojs7u7m5+fr6Bg UFhYWFEYnEyMjIuLi49PR0GAoymayurk6tVtfW1jY2Nvb19fX2 9g4NDTU2Nra2tg4MDOzYsaOvr6+mpqalpQWKsba2FsZvS0tLa2 trfX19UVERi8XKyMgoLi6Oi4tzc3Nzc3PD4XA4HK60tHR8fHxx cfGbb76BKYUoKyuTSqXl5eWwLatUqtra2qqqKqlUSqFQ7Ozs4K Bu3rwZRg7sUlDSJiYmMI309fU3bdoEv2Nqampra+vq6urp6enr 64vD4QgEAuxSNBqNzWZnZmbm5eVlZ2fDDisSiUpKShQKRUtLy+ DgoEKhqKurq6+vh8E7MjKiUqmam5vLysoKCwubm5vHxsYmJycn Jyd7enrq6+urq6tFIhGfz6+srJRKpVFRUfByAwMDMRgMnU7PyM hobW09evTolStXVldX/xOwXC5XqVRKpbK+vr6hoUGhUMTGxnp5eVlaWlpaWpqYmGzatGn Dhg36/zxQt4aGhlpaWlpaWvBGIOdWVlbQq/z8/DAYDJFIJJFIVCo1NjY2OjqaxWLFx8czmUw2m83j8TIyMpKSkoR CYWtra1tbW0VFBUyHkZGRkZGRnp6eurq6mpoatVqdk5OjVCq3b 99++PDhU6dOzczMQMfmcDhcLlepVDY1NWVkZJDJZAqFQiAQAgI CGAwGmUwOCwtLT09vbGw8cODA1atXEWVlZaWlpYAKVCpVU1OTX C7ncrl2dnawJJiammppacHOvGnTJj09PRg2W7ZsWR9CMK6gMwN CgDImkUiRkZEkEik8PDwqKio8PJxEIlEoFFgeY2Ji4uPj8/PzKysrS0tLYViUlZU1NjaOj4/39vbW1tZCeisqKvh8fk9Pz8GDB69cufL1119DwBKJJD09vaamZ mhoqLq6Oi4ujsFgJCYmUigUGo2Wk5OTmZmZmpoKDVKlUg0MDCC qq6vlcjmsynCQBAIBCoWC9mNpaWlgYKChobFx40YoXT09PQsLC 3t7+y1bthgYGKz/2tTUFHZjQHz+/v7BwcFUKhWPx/v7+8MoCgkJwWAwFAolMTGRSqUymcycnBxoRQkJCcnJyeXl5bW1 tePj48PDwwAMWltbIXUlJSVjY2MXL168c+fO8vLy/Px8X19fYWFhTk5OT0/P4OAgADgOhxMfHx8fHy8UCouLiwHzSSQSWGPy8vIQKpWqrKyst ra2trYWkBAOh9PR0YHtwszMDAYvnN7Nmzfr6urCgLGxsbG0tHR 0dHR0dLS2tjY3N/f29nZxcfH29g4MDPT29g4JCSESiUQiMSgoiE6nUygUHx8fPB7P ZDJpNBqR---NTS0sLMzIyIiJiUlMTORyuUKhcG5ubufOnQ0NDXK5vK2tra6uT iAQZGdnq9Xqw4cP37hx47vvvrtw4cL4+HhdXV1BQUFFRcXOnTu 7urpEIlF+fj6LxcrKysrLy+vs7IS/pKWlpbi4GParhoYGhFKprK2tra6uhr5PpVKtra1hKwR8Z2xsvG nTpk2bNsFbsLGx8fDwcHFx2bJlC3zA0tLSwsLCycnJ3d3dxcXF 09PT3d3dx8eHRqMlJCRER0dTKJTIyEgikQhDmE6nU6lUFosFm2 NsbCydTmexWAKBoKura/v27S0tLUA2dHd319TU8Hg8mUy2c+fOs2fPXr9+/dq1awsLC9De+Hx+e3v7rl27+vr6CgoK8vPzc3NzS0pKqqurh4e HlUplX19fT09PdXV1Y2OjSqVSKBSIqqqqlpYW6A2ZmZlOTk76+ vqAZiAk6MA6Ojqwe7i6urq5uVlbW8NktrCwAKjg7u7u4ODg7u7 u5eXl4uISHBwcFxfH4XDodHpkZCSNRoPtisPhJCcnp6Sk5OTkZ Gdnp6enR0ZGRkdHwxa9ffv2trY2WL86Ojra2tqKiorS0tLq6up Onjx55cqVpaWlEydO7Nmzp7m5GY797t27YXRJpdLi4uLKysqmp qatW7fu3r27ra1tYmJibGxsaGhIpVKJxWKhUIhQqVT19fVqtVo mk+HxeMCrFhYWFhYWNjY2FhYWQGJoa2sDAHR1dXVycjIzMzM2N rawsADo5+zsDGUcGBgYFBSERqOZTGZaWlpqaiqTyUxMTExMTEx ISMjMzOTz+Xl5eUBl8Hg8NpsdFxeXkZEhk8lqa2tbW1thRra3t/f19alUKti0t23bdubMmfPnzx89enT37t19fX0KhQKG2ZEjRyYm Jnp6ehobGyGQ/v7+qamp8fHxbdu27d69e35+fnJysqCgIC8vr6ioCNHc3KxUKhs bG3Nyctzd3a2srBwcHCDDELmenh5Eq6Ojo6en5+rq6uDgAIukg YGBtra2mZmZr69vYGBgYGAg0Dfh4eHJycksFisuLi45ORm6BYB t2OqKi4uLi4uzsrLi4+MzMzMlEgnMHqlUCg2lpaWlvb1dJpNlZ WXV19fv27fv3Llzp0+fnpubGxoaampqgkW4vb39xIkT09PTg4O DsIT39vZu3759cnJydHR0dnb2+PHj8/Pz1dXVaWlp8E8j6uvr29ralEolhUJxcnJyc3OztbW1sLDYtGmT mZkZHGZDQ0MgbgDK2trampmZAaEDRY7H44ODg4lEIhaLJRAIHA 4nKysrKSkpPj4+KysLttfy8vLS0lK5XF5fXw/dMS0tjc1mQ24B7olEooaGBkAslZWV0K76+vqOHj26vLz85ZdfT k9Pd3V1qVSqoqIiOAKLi4tffPHFxMTE8PBwd3f36Ojonj17tm3 btnfv3jNnzpw4caK1tRVIu+Li4o6ODoRKperq6uLz+UAsIpFI2 Jn19fW3bNliYWEBgAGSDF1qnccwMTFxcXHBYDDh4eH+/v5EIjE0NJTJZGZkZLBYrJiYmISEhJKSErlc/t8renV1tUQiycrK4nK5hYWFVVVVKpVKKpXm5+fDCiQSiWAby8v Lq6iomJ2dBaB36tSpsbGxhoYGWARVKtWhQ4fOnDlz5MiRqampb du29fX17dmzZ2pqaufOnceOHVtaWhoYGEhOTo6Pjy8uLu7q6jp 58iQCOlZkZKSnp2dQUJCXl5eZmdnmzZsBHsAWaWJioq+vr6OjA 8DI1NQUgIGNjU1QUBCZTMbj8SEhIbDWAL0Kq1VGRkZ5eblKpaq srFSpVEDHVFZW8vn8lJSUgoKC+vr60tJSiUTC5/PZbLZKpSouLubxeNnZ2TBd2traFhYWbty4sbKycvTo0Z6eHsDJ FRUVra2tZ8+eXVpampubm5mZmZycHBkZmZ2d3b1796FDhxYXF0 +cOCESifz8/EJDQ8vKyo4cOXLhwgVEZ2enQCDw9/f38/MLCQkxMjLS19ffuHHj559/bm5uDqcU2hWAXh0dHWdnZ0dHRzs7u6CgICqVSqFQYFWOioqKjo 5OTU2Nj4+nUCjp6ekSiUShUEil0vr6+ubmZihdkUgEwZSXl+fl 5fF4vJSUlIyMDECmubm5SUlJRUVFOTk5paWlra2tVVVVR48evX 79+uHDhxsaGoAnV6lU09PTV69ePXv27KFDh2ZmZoaGhkZHR48e Pbpnz54jR46cOnVqcnISVo7s7GyxWNzd3X3q1ClEY2Mjl8tFoV BoNNrLywuyqqGhoaWlBZ0JVg5YnmH38vb2Bp6VQCCQyWQgomCX SEhIyMrKioiIoFKpPB4P2FaVSgUkBqQ6Ozuby+VmZmZmZmYmJS UlJibGxcXl5uaKxeLMzMyMjAyAu3w+HyARi8VKTEzs7++HoQVY vbe3d2Fh4dq1a6dOnTp8+DC07pmZmcOHD8/MzFy4cGFtbW1ubq6srKyoqAio9c7OztnZWYRcLk9MTAwNDcVgM FZWVkC4ampqriNbQAuwLevo6Li6ugL/hkajaTRaaGgoCoWCXSI0NBS0gvDw8IiIiOzsbDiEwGkrFIrKys r8/PyEhISUlBQYVHFxcfHx8SwWKy8vLzMzMysrKz8/v7S0NDc3VyKRDAwM9PX1ZWdne3p6EggEsVgMCKepqWnnzp0XLl xYWlo6derUvn37Jicnt23btn///r179x4/fvzevXtv3749f/68QqEAUaGkpESpVHZ0dCAkEkl0dHR4eDgSiQSGEWoYABD8Dhxg AIAeHh6Ojo6+vr4UCiUiIgKNRgcHB8MiRSKR2Gx2TExMWFhYVF RUcnIyn8+Xy+XQUeHocjgcSCmDwYiNjWUymSwWKz09PSUlBRbg 0tJSSAswr62trUVFRS4uLtra2igUisvl1tbWDgwMzMzMfPnllw sLC2fOnIEhND09PTMzMzs7u7q6+ubNm0+fPt2+fVupVKanp+fn 55eVlTU0NHR3dyP4fH5MTAyRSITpamxsvHnzZj09PQMDA8AJ6x BfX1/f2tra09PT0tIShULFxcWRyeTg4OCQkBAajUYgEKCkKRQKBoOJi oqCvMH4FQqFXC43JiYmNjYWPhMXF8dkMikUCovFgsLmcDgCgaC 6urqioqKqqgp4j4qKCh6PB2DG2NgYjUbX1NRMTk5OTU0dP3785 MmTCwsLO3bsGBwc3LNnz+zs7MWLF1++fPnXX399+PDh5cuXDQ0 NwOynpqby+fzy8nIEj8djsVjA49jY2MChBQoSwK2WlpaGhoaxs TEwrMAekcnkpKQkWI9xOFx4eDiRSAwJCYmOjiaTyUFBQZGRkRw OJy0tDc4km82m0+l0Op1Go9FoNDjkJBIpIiIiISEBKiI3NxfW5 qqqKrVaPTk5OTExUVZWlpiYGBkZ6ezsrKmpaWdnJ5PJJiYmdu/effLkyaWlpb17905NTfX29o6Pj585c+bZs2efPn36+++/X758+ebNm4aGBvgJYfMTi8UIPp+fnp7u5+cHLDkQzvA6ra2tjY yMNDU19fT0LC0tQQ2DmJlMZlxcHFAZeDweAg4NDQX0C1QDwLTU 1NS0tLSoqCg6nc5gMOCTNBoNACObzU5MTESj0TDPALjW1dX19/fPzMxMTU1JpVLAmH5+fmZmZt7e3mVlZaOjo3v37j137tzZs2d3 7tw5Ojo6ODg4Pz///ffff/r06dOnT3/++eebN29++eUXhUIRGBgIRD+ZTI6OjkYApHR3dwfoC9sFaCKmp qYbNmzQ0tKCVIMgZGVl5e/vDxCHQCCEh4fjcDgymUwgEKKioiIiIkJDQwHik8lkBoOxjhzIZ DIOh8NgMAQCAYlEYrFYDodTVFSUmZkZHR1NpVJxOBxUXVtb2/DwMEACEO7IZDIWiw0IC---mQ0NDePj44cOHbp48eKRI0cASIyOjl66dOnly5e///77u3fvPn369Pbt27t370okEhQK5ePj4+fnRyKR6HQ6QqFQpKen g8Crp6dnZmZmY2NjaGiora0N5xnAEKzWtra2dnZ2WCw2IiICBE 4CgbCeZzKZjMFgAgICQkJCSCQSxE+n0wH3o9FoHx8fIEMCAwPT 0tIaGhp6e3tBoIPulZ+f39DQ0NTUNDAw0NPTU1NTw+fzmUwmnU 6Pjo6OjY2VSqVQ6sePH//iiy/m5+eHhoZaWlqOHTv266+/vn379o8//nj9+vXHjx+fP3++traWkpLi6+vr5eXl4eERHByMx+MRcrk8Pj4 ecIKNjQ0gBwMDAxD+YAjDZAJqzsHBAZJJIpGIRGJYWBjwg6D9+ fv7BwUFwXymUqnwf1EoVEhISFBQkLe3t5eXFwaDSU5OhlM6OTl ZX19fUlKSlJSUkZEBgKm8vBw0NEBLDAaDTqfHxsay2ey2tratW 7fCvN27d++2bdtUKtW+fftWVlZ+++23Dx8+vH///pd/nhMnTsTExHh6eiKRyICAAE9PTwwGg1AqlREREUBuODo62tvbA9 UMJDukWktLy8jIyMHBAcQbEonEYDCAqcLhcH5+fv7+/j4+PsDsoNFomOooFCogIACLxWIwmODgYE9PT1dXVy8vr8jIyOr q6oMHDx44cGDHjh1NTU3l5eX5+fnl5eUDAwMNDQ05OTlYLDY+P l4mk+Xl5bHZ7OTk5OjoaIlEsnXr1uHh4bm5ubm5uYmJCZVKpVa rv/76659//hnS++nTJzi9Dx486OjowOFwrq6uAQEBoE4EBgYiKisr0Wi0sbG xjY2NnZ0dRAsyCjwAJKytrUEr8fDwoNFoDAZjnb6BZmZnZwfqf nBwMBqNDgwMhO0tICAAXpO9vb23tzedTi8pKZmcnPziiy9AW1G pVMCH9/b29vX1NTc3C4VCGo3GZDJ5PF5OTg6bzY6NjU1KSuro6BgZGRkf H9+5c+f4+HhPT49MJjt48OC333774sWLjx8/vnv37tWrV7/++uv9+/evXLnC5XJhIwwODmYwGFCAiLy8PEdHxy1btgCPsa5cW1lZQffS 0dExNjZ2dHR0cnJydHREIpERERERERF4PB6PxyORSFCSLC0tgZ qFhEPkQUFBrq6uW7Zssba2dnd3p1KpMplscHBwenp6+/btQ0ND7e3t1dXVDQ0NbW1tQMcAIwP7I3D0gBNLSkoGBwe3bt06 OTnZ39/f0tICQuny8vK9e/d+//33v/76648//nj16tXTp0/v378/Pj6Ow+GsrKzAQ5KUlMRmszEYDILD4QAGcnBwMDY2Xj+x9vb29v b2ACTMzMycnZ1dXV1dXV2RSCSRSCQQCEFBQYGBge7u7jDP7O3t kUgkEon09vZeF36dnJyA0PTw8KBQKHl5eV1dXWNjY4ODg52dnV 1dXUqlsrS0FFBUa2vrrl27jh8/vmvXrv379wMkmJqa6u/vb2hoaGlpaWlpGRkZ6e/vb2pqAsvHkSNHLl++/ODBg3fv3r179+7Dhw/Pnj37/vvvV1ZWBAKBk5OTubk5TI2MjAypVMpkMhE0Gm1dktfS0gJmw8T ExN7e3t3dHdCSnZ2dq6vruh8lJCQkODjY29sb1kyAzba2tm5ub sB4ubu7QzuwtrY2NjZ2cnKi0Wh5eXl1dXWDg4ODg4O9vb0tLS0 QbXl5OYAE8GmcPXv22LFjJ06cOHXq1LFjxw4ePLhr167+/n54KS0tLTU1NSBcDwwMHDly5Pz58z/88MObN28+fvz4xx9/vHjx4rvvvpuZmQkKCgIVnkKhJCQk8Hg8pVKZl5eH8Pb2hpEDK7 S+vr62tjaI90gk0tzc3MzMbF3XRaPRfn5+0I2Au4SuDmsJ8JVu bm52dnagoQJDQKVShUIhMA0dHR2NjY1dXV3Nzc0ikaisrEytVn d2do6Ojp4/f35lZeXrr79eWVm5fPny+fPnFxcX5+bmtm/f3tTUBDMMwHNRUZFKpZqamoLXNzU1dfny5WfPnv36668//fTTzZs3i4qKoOPa2NjQaLSMjAw+n69UKisqKhBubm6wUQILq6e nB7KghYUFnMng4GAsFotCoVAoFAaDgVkKQpmzszNsI6BRwNQxN TUFX4uhoaG/vz+Hw4EBAwpYc3OzWq2urq4GZquurg7k0kOHDl2+fPnmzZtXrl y5dOnS4uLi7OwscHGNjY2lpaUqlaqgoIDP52dlZQECg4nN4/GIRCJ0uNOnT//000+7du2ysLCANuTs7Ay4bd0ThHB3d1/fNNa3aACJ8AeCg4MJBAJkNSgoCFZL2B+QSKSbm5uTk5OdnZ2Dg wPQ8To6OsBjotHouLg4yAZo66B9ARiSSCSVlZVdXV2dnZ2wSFy 8ePHixYtLS0tHjx6dnZ2dmJjo6+tbl/wBYKSmphYVFanValCIpFIp6MN4PD4sLEwikZw+fTohIQEOqaOj o6urK5VKzczMLC0tra2tbWtrQ7i4uAD5/N87hr6+PggrNjY2ISEhVCoVi8UC/+r3zwN17uHhAePK3Nwc7A/W1tYeHh4kEiklJUUgEIBkBSS4XC6XyWQCgUAgEMhkMqVS2dnZ2 dHRsWvXrtOnT1++fPns2bMnTpyYm5ubnJwEghpEgzV32kUAABh FSURBVIyMjLi4uISEhIKCgrGxMZjezc3N8NeWlpYKBILU1FQ2m y2VSqF9uLu7+/n5gR6Qk5NTUVFRV1fX2dmJsLW1BS8D0BqACrW1tTds2KCjo2Nl ZYVCoQAVoVAoCBsC9vDwgGNsampqbm4OJiVvb28ikchgMICyKi srA0EDLIxSqbSoqCg3N7ewsFCpVIIg0N3dPT8//+WXX547d+7kyZOzs7Ojo6Otra2FhYXZ2dl8Pj8tLY1Go0VGRqa npzc3N58/f/78+fMnT5786quvbt68uXfv3h07duzevXtkZEQmk6HRaFNTUzs7 O1jaAbdBBwHvEwIQL2wX61SzpqYmAoHQ0tKysLAAW5GHhwecZ1 9fX4gTlFRguaysrNzd3bFYLJPJTE1NBa5DKpUC5wpqe3FxMfgU cnNzi4uLlUpleXl5Y2Pjjh07Tp48efTo0YMHD87MzPT398tkMm B/YmNjY2JiAH6w2Wy1Wn3s2LGvvvrq2LFjly9fvn///m+//fb06dOLFy+eOHFiaWlpeHiYSCQCkQokTHBwMJPJLC4ubmxsbGx sbG9vR4DRal3vBX5nw4YNn3/+ua6urqWlpYuLi6OjI+yVSCQS/nNdkdi4caOpqSkOh4uIiOBwOBkZGTweD9R9UD0UCkVxcbFEIhG JRLA5AU0NDouOjo65ubnjx49PT0/v2LGjt7dXIpEkJSUBzAKAhcfjo6Ki8vPz+/v7b968efr06erq6pmZmV9++eXt27fPnj27d+/e4uLizZs3t2/fHhQUFBQUBKOISqX6+/sz---JRNLQ0ADDHAE2HFBM9PX1tbS0Nm7cuHHjRpC5bW1tvby8oDPB1 AGAARsoHHUnJyfQ/sDLJxKJCgoKoFeBNCmRSCCxaWlpYHYAe4ZCoRgbG5ufn5+dnQW StaSkZD2leDwejUYD6c1isVpaWg4cOPDw4cPFxUU2my0SiS5du vT48eOHDx8+fvx4eXn56tWrKpXK3d09IiKCRCKlpaVRqVQkEhk VFSUWi8GY2t7ejgA2BwLW09PbvHmzpqYmOAgNDAxsbW1h2YCNw sHBAcYSkEFAjwQEBAgEgsLCwqKiIshbXl6eRCJRq9U1NTVlZWU lJSXA0cF+B8EXFBS0tbXBRjU1NQUKYGxsLCCwkJAQ8GCiUCgGg yEUCnfs2HHv3r0XL16cOnUqJycHh8M1NTWtra3dvn37zJkzCws LMzMzVCqVQCCwWCw6nZ6Tk0Oj0ZBIJPxxlUrV2tra09ODgHoGr xF4UzZv3rxhwwawMIBPw9fX193dHYfDOTg4+Pv7e3t7W1lZubq 6Ak4mk8lgBIWeBEmuqKgAaau0tFQkEuXm5gJxB2AgIyNDrVbv3 bv3xIkTs7Ozg4ODpaWlQJIB0oLj4+HhQafTORxObm7u3r17f/75548fPy4vLxcXF/v5+ZHJ5OPHj585cwZYHvA7gP4K4isWi3V2dmYwGGKxuKqqqrOz s6+v7z8BA60D/PvGjRs3bNhgaGhoZWXl4+Pj7+8PiAeLxdrb2wNjAtAH9FQSiZS dnS2VSmUyGRzUgoKCqqoqkPPAAgmIB4RCNptdUFDQ29s7Ojq6d etWuVwOAmpaWhrYBaytrR0dHdFoNJFIjIqKSkpKkslk4+PjDx8 +fPPmzdLSkkKhYLFYPj4+LS0tZ86c6enp4XA4wcHBHA4nLy+PQ qGAto5CoZycnOLi4kpKSqqqqtrb23t6ev5v09LW1kYgEAgEAox dACf8/PwCAgJQKJSfnx8Wi7WzswsJCQEVKiAgADxYJBIpKysL6N/8/PysrCyhUAhEdFFRUUpKSlxcHDD1TCYzPj6ew+EUFxcLBAI+n5+ RkSEUCsETlp+fTyQSYapDMQMCZbFYfD5/cHDw0qVLjx49unnzZmtra0ZGRnBwcHl5eV9fX2RkJCiY2dnZwH tnZGQUFBT4+vo6OjqyWCxwg3V2dvb09CBA6dXT04NRhEAgQFWB fzggICAwMBCHw8GCaW9vj8fjYa/28/Ozs7MDcTQ9Pf2/HdcymayioqKgoCA5ORloSiKRCMo4OGVBTMjPzy8sLCwvLy8rKx MKhUlJScD+uLq64nC4uLg4WDY---NTUlJqamoGBwdPnjy5uro6OTkJBtSsrCwSiQRLBJlMhp0ZFhWx WOzr6+vi4pKYmFhdXQ1Gzq6uLgQ42bW0tDZs2PDZZ59paGgAHQ 2+9cDAwICAgNDQUOClnJycCAQCOAjB1e/r60sgEBITE5OSklJSUrKysiDmnJyc2NjYsLAwNBqNRqNDQkLCw sKAheZyuaCqpqeng3k5PT0d/P8pKSmhoaFhYWHZ2dmpqak0Gg2abWJiolAoHBsb++qrrx49enT x4sVjx47t2LGDTCYDgAVUlJ2dDbIz4GcQj5hMpkKhaGtrA98xA lQFDQ2Nzz//XFNTE7g7Ozu79SYJ/AgWiw0JCXFzcwsNDfXx8cFisbCpgqU7MjKSTqeD2J+SkpKcnBw ZGQmiMVAf8EOnp6fz+Xwul+vo6AgMfkREBIgeeDw+OjqaSCTGx MQMDg7W1NRkZWVxOBwmk+nr60skEtva2paXl1+8ePH8+fPbt29/8803CoUChE7gVcPDw8VicV1dHZfLLSgoKC4uxmKxXl5eJBKpoq ICOlZraysCFkkNDQ0NDQ0gpS0tLdcFJAwGExgYCAGjUCgPDw/4Hci2l5fX+s8NPBuHwwHdCFi+sLAwoDXBXymTyWpqalQqVX5+P h6P9/Hx8fX1BcIASiAuLm5wcPDEiRM1NTVVVVVNTU0gxw0ODn7//fe//fbb27dvnz9//vz584sXL2KxWAQCAZuSmZkZhUKRSCStra3QR4qKinA4nIeHR0h ISGlpaXt7e2dn538yDH9GS0sLvN3QgWEa4XA4cPKtE3HAVEFJg/SKxWKjoqKoVGpCQgKXy4U+HB8fz2AwgJGOiYkpLCxsbGzs7e2t qqoSi8UFBQVRUVFwdQcu9oDTRyQSKZVKuVy+b9++y5cvz8/PLy4uPn/+/P379+/evXvx4sWrV69+/vnnX375ZXBw0MzMTENDA4QhMzOz8PBwkUjU2NiYn5/P5XKlUimBQICLQyUlJYCoGxoaENCfAeiAxu3m5gZ+biQSCZgBj 8eD3xx2aSKRiEKhPD09Q0NDIyIiwDUa/c/DZDIjIyMjIiLIZDL0s7q6uo6Ojvb29qampuLiYnDuEAiE5OTk1 NRUOp0eExMDRqbY2Njc3NzOzs7bt28/fvx4bW3t0aNHz58/f/bs2dOnT588efLkyZPHjx8/ePAgNTUVFluYoObm5kFBQXw+v62tTSKR5OXl1dbWgjPM398/NTUVAm5ubkbARmlkZGRubg5GM0ALvr6+YF1HoVAEAgGac0hISE BAADgZfXx8QDQB12hcXFxkZCQUPyAV0NPAEV1TU1NUVJSVlQUf gz+YmJiYnZ1dVFTU3NycmpoKb00qlba0tMzPzy8vL9+/fx8Y5qdPn/7لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است +vr4MBgOMX83NzQjgYkFJs7e3d3NzQyKRoE3AKALhBzKMwWCgS/n6+qJQKNDEyGQyiURa5+VDQ0OBmieTyUwmMyEhITU1df0uWHZ2 dk5OTnp6enJyMoVC4fF40H5HR0dZLBaJRAJfS1dX14kTJx4/fvzkyZOffvrpp59+evjw4f379+/evbu2tlZeXg5ecJig5ubmwKiy2eze3l6pVJqbm6tSqSIiIjAYD OxkcGuipaUFAZSlvb09sDbA1EElYDAYHA6HRqMJBAIajfb09Aw JCUEikcHBwdDPaDQahAqnkUQirQcfGRmZlJQE979ycnJ4PB54Z 0E9YzKZXC4XGHahUNjb2zs9Pd3e3u7q6kqn08ViMRiwHj169MM PP9y/f//OnTsPHjy4d+/e2trazp07/f39gaWBRmtgYODp6Wlvbx8ZGTkwMFBXV5ebm9vY2EgikWCPoFA oQqGwsrKysbERAfw7sLBwekFGCAoKAmgWEhICSgow2oC/4AOhoaFEIhEu0lEolKioqHXvLJPJTElJyczMBA0xOTmZzWaz2W xwbtTX11dVVWVlZUVHR4tEoqampj179pw9e7a8vBxsv0Kh8Pjx 4w8fPrx9+/bdu3fhOt3du3ePHTtGp9PBEwe8Bez/3t7ezs7OOBwO7rDl5OQ0NzczGAzwtRKJxKysLDANI8AdCtcD4X pcQECAn58fGo3G4/FQn6CDeXp6Aq2FRCLheMPNQYDaNBotOjo6JiYGfKQREREwnCMj IyMjI+Pj48G2MjAwsH///qWlpbNnz1ZXVycmJiYnJ1dWVu7Zs+f06dNffvllWFgYHLnl5eU ff/zx1q1bt2/fhgtm+/fvT01NNTMz09HRgRt+W7ZsAYTn5eXl7e2NQqEqKyuHh4eFQmFt bW1KSgosxRgMhs1mV1ZW/oe1BKM+cFRIJBLsg3BtCq57AgsN7yIgIMDFxQWFQoECChIhg8F Yb9FMJjM6OjouLg52r6KiIqlUCkN1cnLy5MmTly9fvnPnzurq6 v79+0E3FAqF7e3thw8fXlxcjIuLy8rKmpiYgBuiX/3zHDhwIDMz08LCwszMTEtLy9nZGXytYJpzdHSEHPB4vK1bt6pU qqqqqtzcXBQK5e/vD0pVZWWlTCZDeHl5QXphAQBjNwhioaGhYOkG/xZEi0ajHRwcUCgUnFgIGGwbECpAH7haxuVywQU8Ojo6MTFx6NC hK1eugGz99u3bJ0+ejI2NJSUlUanU/Pz8wcHBAwcOREdHCwSCubm5K1eugG1lYWHhwIEDRCIRyDO4kuD h4QHQBZCPubm5n58fDodjsVjDw8NgLi8oKAgMDESj0XDbTSqVi kQiBAB6GLwgdgLPEBYWtt6EgoKCPD09ATnBh7FYLJlMJpPJRCI RVou4uLiYmBhwPgPWS09PT0tLk0gkSqUS6PJDhw4tLS3du3fvl 19+ef369adPn3777beZmRmRSMTlcktLSw8ePDg2NrZz587FxcW lpaWLFy+eO3dOpVK5uLhoaWmZ/PNoa2t7eHj4+/t7eHgActDS0nJzcwNupKmpaWpqqqmpSSwWEwgEb29vHA4H7zQ7 OxuxHi1coQJqEroRRAsSISCkgIAAJBLp6+sLNofw8HDYOqKioi DauLg4FovFZrPh5iDAA5FIVFtbOzQ0NDs7e+7cudu3bz98+PD3 33///fff37x5s7q6evDgwW3bto2NjYEx59ChQ+fOnbt06dKuXbt4PJ6 bmxvsv4DbTU1NN2/e7O/vTyKRAgMDQc3W1tZ2cHAIDw9PSUmpqKjYu3dvd3d3SUkJnU6Hn xbmAofDQUAZQzcC5RqPx4MHCValsLAw0LKhpOG9hIaGgvAPqzK 06Ojo6ISEhKR/HuD0OBxOenq6QCBQqVSjo6PHjx+/du3anTt3nj179ubNm1evXt27d+/ChQsLCwuLi4sXLlzYv3//4uLiwsJCV1dXcnKyra3tZ599Bsvvpk2bjI2NraysdHV1MRgMg8 EAYQBkA3NzcwwGk52dLRQKJyYmxsfHFQpFcnIyOAzBwhwTE4OA AADBAQaEowvXQwAABAcHQzODsba+isCH4QXRaLSoqKj4+Pj1gM FQyOVy09LS0tLSCgoKGhsbd+7c+eWXX66srPz000+//fbbL7/88v3333/11Vdnz549e/bs4cOHDx06dODAAbVajcfjwSsGfBNcXQXzurGxMQ6Ho9PpQUFB bm5ukGRDQ0MfH5+8vDyRSNTe3j4zM1NfX5+dnQ2FCVZ1KpWKgM Ri/nlwONz66QVnEWQYmhk0Lbi4DrYNCBiSHBERER0dDZOGzWanpKS kp6fn5OTAjgHWy5aWlunp6aWlpdXV1R9++OH777+/ffv2+fPn9+/ff/jw4fn5+enpabFYHBgYqK+v//nnn3/++edAS6yPXLicu77GBwYGOjk5AfHq6OiYnp4Opjswu4hEIiwW6 +fnx2azw8LC8Hg8AnKLwWCwWOz6DV6wjAIAIBAIgYGBSCQShUI FBwfjcDg44RgMBkYxFDZUBNyNTUhIgJMMGyUcHg6Hw+PxwNW9b 9++06dPلینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است IQUNDA7S+jRs3mpiY2NraUqnU6Oho2OQ9PT2BeLW0tIRFraKiY mRkpKOjo6ysjMlkBgcHJyYmgmyCACEfogVXDlwShM2BQqHg8Xh fX18wV8JFlbCwsPDwcAAJEDB8UwEUBZ1OXz/PEHNmZiZ0bPhehZKSks7OzgMHDpw7d+7UqVPz8/N79uzp7e0VCARhYWE6OjoIBAKUAOCb1qt606ZNmpqapqamNjY2 0dHRbDabQqFER0ejUCgQBkxMTLBYLJfLLSoq6urqGhgYUCqVGR kZOBwuJiYGHEYIaEsQM9QzoB/4uSkUChaLBUUfdkwKhQL9GUgZCBhaOjwUCgWqA65BZ2Rk5OTkZ GVlwV6dlpaWnZ0tl8uHhob27ds3PT3d3Nyck5ODRqONjIwA30J ugYQB4mnjxo3Qt8D1amRkxGQygdCKjY0lk8lubm6amppGRkYhI SFJSUn5+fnt7e2jo6P19fV8Ph8cc4DtEQQCAdgMwEZghIV1gka jgQsO/MIBAQEwjQgEAuAh8FdCztfREtw9g2xHRkYy---g+HJycnJzc7Ozs3k8nkQiAW9SbGysv7+/qakphKehobFhwwawOfr5+QHYjI6OViqVMzMzR48eXVhY2Lp1q1 QqBSYMNvbY2Fg8Hg9WIxQKlZKSwuFwRkZGJiYmtm7dWl1dzWKx aDQaSNwIoCyAxADXJKyKAP2gpOFyN1xiB2z8vwOGDre+q8B8hl tKoMGLxWIOhwP30/z9/cGSCWy7qanpxo0bDQ0NXVxcuFxue3v77OzsgQMHvvjii4WFhUu XLv3لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است iUSCnxwBP/16iyYSiesBw1gCchyaFsAJOPZQyVDeEFv4Pw+cEQCMAPTlcnlH R0dlZWVeXl5ycjKBQICOCHAaKB64OQYu4F27du3cufPw4cNLS0 u3bt26e/fukydPIOYXL168fv36/fv3L1++vHPnztDQkEAgYDKZAQEBcI8qKioqODi4vr5+bm5uenp 6bGwMVIjw8PDQ0ND/NC3I2H9PVAA9JBIpNDQUDDvQomDTgATCpg3P+guC+MG0C7da5H I5cGhdXV1wQ7ijo6OhoQHc3nK5vLS0tK6urq+vb2hoqL+/v729fR1UXb9+/c6dO48ePXry5Mnz589fv379+vVryPOHDx9+//33R48e7du3TywWE4lEuCQOIQiFwgMHDoB3XCaTwbJMIBAQ0Kv+ O2kRERFMJhN4Obi3ERISAmhx/ety1nO7HnN0dDSoftAC4EISQPmWlpa+vj7wlG3btq27uxv8hXB XG76apLOzs7OzE76LpKura/fu3QsLC+fPn7927dq9e/cePXq0bih8+fLlhw8fwJX1/v37P//888mTJ8ePH5dKpZ6eni4uLlgslsFgJCQkTE1NgT1RqVSCD5JMJ iNgAkPMUIRwNw44RziZUAIwjf53tHB3FRRd+JdAE62qqmptbYX L/SMjI1u3boXrVA0NDQUFBUCXw+X0ioqKyspKuNhUX18/ODh48ODBCxcuwCX2Bw8e/M///M/jx49fvXr1/v37jx8//v---3/99deff/75r3/968OHD+/evfv111+PHTvGYDAAuqampsbExIBxfnBwsKmpic1mw4qBwP3zQ MBkMnk9YJjG8G7g9UDOKRQKfGMQTC9AvywWKzk5OTMzE64iwXX vycnJsbGx7du3j42Nbdu2bWhoCCz9LBaLx+PBtfSysjL47g74x p+BgYE9e/acPHny0qVLV65cuXbt2t27d3/++efHjx+/fv0a3Gd///33v//97z/+ed6+ffvx48fHjx/39PTAjgQsGujmQ0NDzc3NMJwIBAJi3fy7nmFoWhAwnU4HcSA8P JxKpcLvREZGRkVFMRgMsIknJyenpaWJRKLi4uKqqqqOjg4wCE5 PT0Pb2LNnT19fX0dHR3d3Nwj8YBMuKyuD+SwWi+HbSdrb28fGx vbv33/69OmLFy/euHHjzp07P/7444MHD54+ffr27dv379+/ffv2zz///Pe///3XX3/9/ffff//997/+9a937959/Pjxm2++SUhIgO8u4fF4fD4fvB/Nzc0ymQwMhP8H5y+znEOvZ+oAAAAASUVORK5CYII=

fahime65
09-26-2011, 21:13
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

کوله بارم بر دوش ، سفری باید رفت...




سفری بی همراه ،




گم شدن تا ته تنهایی محض ،




یار تنهایی من با من گفت:




هر کجا لرزیدی ،




از سفرترسیدی ،




تو بگو ، از ته دل




من خدا را دارم...


شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

redwoman
09-26-2011, 22:13
انقدر غرق سكوت شده ام

كه صدای اشكهایم را میشنوم

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است
امشبم

بیدار بیدارم

تا سحر تا صبح مینالم و میبارم

بر تنهاییم

در جستجوی تو

میان كوچه پس كوچه های شهر عشق

هر جا كه هستی

كمی اهسته تر رو

شاید جای پایت را در این مرداب تنهایی بیابم

لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است (لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)




واقعا اين بالش زير سرم از دستم عاصي ست از اشکهايم به کدامين گناه مبتلا شدم که نتيجه کارم يه بالش خيس با بيخوابيه شبانه بود
چطور جواب ميده کسي رو که بالشم رو پر از اشکهاي پاک ومعصومم کرد

barzakh
10-08-2011, 17:27
استادى از شاگردانش پرسيد:


چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي-زنيم؟


چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي-کنند و سر هم داد مي-کشند؟


شاگردان فکرى کردند و يکى از آن-ها گفت:


چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي-دهيم


استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي-دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي-زنيم؟



آيا نمي-توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي-زنيم؟



شاگردان هر کدام جواب-هايى دادند امّا پاسخ-هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.


سرانجام او چنين توضيح داد:


هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب-هايشان از يکديگر فاصله مي-گيرد.


آن-ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.


هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن-ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد:


هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي-افتد؟


آن-ها سر هم داد نمي-زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي-کنند. چرا؟


چون قلب-هايشان خيلى به هم نزديک است.


فاصله قلب-هاشان بسيار کم است.


استاد ادامه داد:


هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي-افتد؟ آن-ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي-زنند و فقط در گوش هم نجوا مي-کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي-شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي-نياز مي-شوند و فقط به يکديگر نگاه مي-کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله-اى بين قلب-هاى آن-ها باقى نمانده باش

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس کني اينجا بين انسان و خدا هيچ فاصله اي نيست مي تواني در اوج همه شلوغي ها بدون اينکه لب به سخن باز کني با او حرف بزني.

Ehsan-MT
10-11-2011, 18:30
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!

barzakh
10-12-2011, 12:30
‫خــــدا پــــرسیــــد:

میخــــوری یــا میبــــری؟

مــــن گفتــــم میخــــورم

چــــه مـــی دونستــــم

لــــذت هـــا رو میبـــرنــد !

حســــرت هــا رو میخـــورند

barzakh
10-15-2011, 01:51
هرگز به دیگران اجازه نده
قلم خودخواهی دست بگیرند
دفتر سرنوشتت را ورق بزنند
خاطراتت را پاک کنند
و
در پایانش بنویسند قسمـــــــت نبود!!!
و به همین سادگی سرنوشتت را برای همیشه عوض کنند...:tnx:

barzakh
10-25-2011, 15:48
تفاوت عشق و ازدواج !!!!


حتماْ شده یه بار این متن را توی زندگیتون بخونید

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش،
لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.


در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می-مونه، یک اطمینان برات درست می-کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت،

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می-تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم،

حتما در فرصت بعدی اینکارو می-کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب ن*** و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می-کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه!

این تفاوت عشق و ازدواجه :tnx:

barzakh
10-26-2011, 01:20
کودک فال فروشی را پرسیدم چه میکنی؟گفت به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا رامیفروشم...

shadi64
10-26-2011, 18:18
چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد .

رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید راه رسیدن به خدا را نشانم بده
رامانوجا پرسید : هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟
سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟
من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم .
رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن به گذشته رجوع کن . بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد
مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی .
گویند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.
بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله ی غیر منطقی برسی ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی...





تو تونستي من کي ميخوام به مرتبه تو برسم
خدا تورو خواست

رفتي خونه اش

shadi64
10-27-2011, 08:57
خدا هست
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید
آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:
آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..


کسي که زيبايي ديگرانو فقط بايد با چشمش ببينه مغز نداره
زيبايي تو روحه آدما نهفته شده

barzakh
10-27-2011, 23:53
دلخوش از آنيم كه حج ميرويم
غافل از آنيم كه كج ميرويم
حج به خدا جز به دل پاك نيست
شستن غم از دل غمناك نيست
دين كه به تسبيح و سر و ريش نيست
هر كه علي(ع) گفت كه درويش نيست
صبح به صبح، در پي مكر و فريب
شب همه شب ناله و امن يجيب
لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است

fahime65
10-28-2011, 14:32
چه خوش خیال است!
فاصله را می گویم!!
به خیالش تو را از من دور کرده....
نمی داند تو جایت امن است؛
اینجا......:love:
میان دلم.:meet:

fahime65
10-28-2011, 14:34
هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های باشکوهمان بیفت، باور کن فاصله ها هیچوقت حریف خاطره ها نمی شوند.

fahime65
10-28-2011, 14:38
كبوترم لانه من بام توست، كجا روم مرغ دلم رام توست، پادشه كشور عشقم ولي ،نگين انگشتري ام نام توست.

fahime65
10-28-2011, 14:40
اتل متل گل ياس هديه به تو يه الماس
كاش بدوني دل من بدون تو چه تنها ست 832
831

fahime65
10-28-2011, 14:58
من و دل هم نفسيم با نفس خيال تو، نفسم، هم نفسم، هر نفسم، فداي تو... 823822

821تمام وجودم را در قلبم، قلبم را در چشمانم و چشمانم را در زبانم خلاصه می کنم و می گویم تا انتهای هستی دوستت دارم... 821

fahime65
10-30-2011, 00:15
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)آیا هیچ می دانستی دوستت که دارم زیباتری؟!


این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟

fahime65
10-30-2011, 00:19
نمیدانم من سرما خورده ام ....

یا عشق های امروزی بوی عشق را نمی دهند:sorry:

این روزها

هرکسی ادعای عاشقی میکند

اما نوبت ابرازش که می رسد

مشترک مورد نظر در دسترس نیست!!!

امان از دست این همراه اول...

هیچکس همراه نیست...

fahime65
10-30-2011, 00:26
(لینکها فقط برای اعضاء قابل مشاهده است)نـه آغوشت را ميـــــــــخواهم ! نـه يک بوســــــــــــه !


چقـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــدر
کم تــــــــوقع شده ام
نـه آغوشت را ميـــــــــخواهم !
نـه يک بوســــــــــــه !
نـه ديگر بودنت را
همين که بيايی
از کنارم رد شوی کافيست ...!
مــــــرا به آرامش ميرساند حتی
اصطحکاک ســــــــــــايه هايمان..

barzakh
10-30-2011, 11:02
تــنهايــي يعني ؛ ذهنم پــر از تو ، خــالي از ديگران است ...اما کنارم خــالي از تو ، پــر از ديگران است...

redwoman
10-30-2011, 12:12
بعد من کسي تو رو مثل من دوست نخواهد داشت اگه به زنجيرم بکشي از پشتم خنجر بزني وبه خاک سرد بسپاري حسم نسبت به تو اندکي فروکش نميکنه برو شايد دستهايي قدر تو رو دونستن
ولي حس من اندکي تغيير نکرده بوسه اي بر عشقم

278d7e64a374de26f==